دنیا...

خودم از دسته ای بودم که جمعه ها...غروب...دلشان می گیرد...

عده ای هستند که در هوای ابری دلتنگند...

عده ای دیگر باران که می بارد...

و برخی پاییزان ناشادند...

همه در پی علتی برای این دلتنگیها...

که آنرا برای اعاده آرامش و شادی...حذف کنند...

احتمالات زیاد است...

ولی آرامش را علتی قطعی لازم است...

ومن به زعم خود آنرا یافتم...

پس از تأمل زیاد...پی بردم غیر از غروب جمعه...اوقات دیگری نیز هست با این وصف...

و علت همه اش فقط یک چیز بود...

به چیزها یی دل خوش و امیدوار می شدم که فقط ساعاتی محدود با من می ماندند...

و بعد که می رفتند...دل من هم می ریخت...

از وقتی فهمیدم...سعی کردم به هر چیز... فقط در حد بودنش...دل خوش باشم...

قبل از این وقتی غمها می آمدند...می ماندند...

اما حالا که میآیند... قریب به اتفاق...نا امید باز میگردند...

و اما نظم...

چه دنیایی!!چو در شادی در آیی

به فردا نارسیده زان درآیی

چو می آید به دامانت بلایی

نهایت چند صبحی مبتلایی

چو فقرت سفره بگشاید به رویت

دو فردای دگر گردد زکویت

چو ثروت تاج عزت کرد بر سر

به یک پس لرزه گردد رأس دیگر

به صبحی بازوانی پر توانی

به شامی ضعفها را میزبانی

به فردا مرکبی فاخر نشینی

به پس فردا دو پایی بر زمینی

گهی معطوف هر چشم سیاهی

گهی در حسرت نیمی نگاهی

گهی شادان میان دوستانی

گهی نالان زدست دشمنانی

گهی خرم میان بوستانی

گهی تفتیده در صحرا بمانی

زمانی یک جماعت را عزیزی

زمانی بی عنایت چون کنیزی

زمانی خانه ات پر از عزیزان

زمانی پر ز غربت، برگ ریزان

زمانی از ضعیفی دستگیری

زمانی از ضعیفی... دستگیری

چه دنیایی!! به طرز بی ثباتی  

فنا را ضرب کن در بی ثباتی

چه حاصل؟؟آنکه ما فیهای دنیا

ز تخم بی ثباتی شد هویدا

به فرض غیر ممکن فرض می کن

که نعمت آنچه باشد در تمکن

همه از شادی و ثروت، سلامت

ز نیرو، مرکب فاخر، عنایت

فقط باشی میان دوستانت

تمام عمر اندر بوستانت

به تخت عزت و گردت عزیزان

بدون هر فراق و برگ ریزان

به فرض اینها بدون بی ثباتی

رفیق راه گردد در حیاتی

دو ده یا چار پنجی ده صفا کن

نهایت قرن و اندی را بپا کن

فنا حکمیست غیر از بی ثباتی

که گردد شامل هر ذی حیاتی

چو مردی می بگویندت به تکرار

چه دنیایی!! که یوسف هم در این کار

دو روزی زنده بود و شاه و دلدار

دو روز بعد فانی،سرد،مردار

چه دنیایی!! نه شادی و نه ماتم

نماند چند صبحی بیش محکم

اگر پای دلت بر سست دادی

به دل غم از هر آنچه رست دادی

ز دل بستن به حالاتش حذر کن

فقط بر نقطه باقی نظر کن

اگر دل بر بقایی شاد داری

دگر از بی ثباتی غم نداری.

پ.ن:

برای همه خوبان و دوستداران خوبی آرزومندم

/ 19 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهدی معارف

سلام دوست خوبم ممنون از سر زدنت حقیقت امر اینکه دوستانی که به روز میکنن و اطلاع میدن حتما سر میزنم و نقد مینویسم اگر هم برای شما نقدی ننوشته بودم چون اطلاعی از به روز شدن شما نداشتم اگه زحمت بکشین و آپ شدن هاتونو خبر بدین این کمترین حتما برای نقد میاد به هرحال بهترین هارو براتون آرزو دارم شاد بمانی

حامد

اين شعر رو در كليپي از محسن نامجو شنيدم. از اونجايي هم كه آدم ممكنه يك شعر رو هزار بار بشنوه ولي با هزار برداشت و حس و حال متفاوت، اين بار انگار اولين باري بود كه مي شنيدم. خصوصا اين بيت رو خيلي با خودم تكرار كردم اين يكي دو روزه: رخ برافروز كه فارغ كني از برگ گلم قد برافراز كه از سرو كني آزادم يه چيزي شبيه معني "اياك نعبد و اياك نستعين" خصوصا كه يه سريالي چند شب پيش مي ديدم، يه جايي از سريال بازيگر نقش اول ترسيده بود و اومده بود توي اتاق، تنها با خودش هي تكرار مي كرد: "اياك نعبد و اياك نستعين ..." خواهشي كه من در اين شعر براي خودم ديدم، از جنس "ايك نستعين" بود

فواد

جایی که نیست تا واقع شود از زمانی که به دلیل بودنش آنقدر دست و پای آدم را می‌بندد خبری نیست من با ساعت صفر به روزم

doste-60

سلام آقا یوسف آفرین. آفرین به این قلم توانا . حقیقتا این قلم های شما دوستان عزیز را می بینم احساسی بی حد به من دست می ده . برای اولین بار بود که افتخار آشنایی پیدا کرده بودم و لذت بردم و خرید عید نوروزت خیلی مرا تکان داد ! امید وارم که در ایران عزیز هیچوقت شاهد چنین صحنه هایی نباشیم . موید باشی و پایدار

doste-60

سلام آقا يوسف ممنون از اينکه سر زدی و سپاس از نظر محبت آميزت مويد باشی و بر قرار

فواد

سلام من با ساعت صفر ۲ به روزم و سرخ تر از هميشه آه ميکشم.با حضور سبز به آه سرخ ما يک نظر کن

آیینه

يوسف مدتهاست .... نمی خوای بنويسی؟