یوسف

به یاد پدر...
نویسنده : یوسف موسوی - ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٦

یادش به خیر کودکی ام در دل کویر...

آن خانه های خشتی و سختی کار و بار

راه دراز مزرعه تا ده،کویر و مار

یک نوجوان و گاری لنگان پر ز بار

آری کویر و((داس و جو و گندم و درو))

آوای غم فرشزن خسته پشت دار...

این واژه های سخت زنده کرد خاطرات

یاد پدر که رفت در آن شب کنار یار...

آرام و شاهوار...

مغرور و استوار...

از دست روزگار... از دست روزگار...

مادر بفکر کودک اندر نهاد خود

تا صبح زار زار

یک ماضی زوال

یک پیش رو سؤال...

از ترس بی قرار

از دست روزگار... از دست روزگار...

شاید به طول و عرض یتیمی در این جهان

دردی به جان عالم و آدم شرر نکرد

اما گذشت...می گذرد...دیده ایم ما

خوش گفت آنکه گفت به دوزخ توان نشست

گر باشدت عنایت چشمانش هم نشست

اما کنم فغان

در آن زمان ز جان

کز مردمان چشمه چشمش مرا گسست

یوسف شوم به شاهی جنات مصر هم

جنت عدول جوهری آغاز می کند...

هر شاخه ای ز طرف درختان میوه اش

صد گوی آتشین به سرم ساز می کند

رحمت کند خدای پدر را که می سرود

یک شعر پر ز توی...

هر جا که با منی...خوش دل شوم عیان...حتی به قعر چاه...

هر جا که بی توام...نالان و خسته جان...حتی به قصر شاه...

آری چنین نوشت پدر ساده و روان

سر مشق عشق عالیه در ذهن کودکان................خدایش رحمت کند.

و در این یاد...مهرسا را سپاس...

که با گزینش واژگانش...

درخت تکیده سالهای ماضی ام را تکاند...

تا میوه هایش به نرمی احساس خاطرات...

پدر و کودکی ام را تجدید نماید...

و آیینه را...

که با ندای مقدس مهربانی...

بر صفحه زلال خود، بطول صداقت و عرض محبت...

خر مهره دل بی خاصیت را غلطاندن پذیرفت....

تا ز زنگار زداید و به گفتار در آید.


comment نظرات ()