یوسف

دنیا...
نویسنده : یوسف موسوی - ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٦

خودم از دسته ای بودم که جمعه ها...غروب...دلشان می گیرد...

عده ای هستند که در هوای ابری دلتنگند...

عده ای دیگر باران که می بارد...

و برخی پاییزان ناشادند...

همه در پی علتی برای این دلتنگیها...

که آنرا برای اعاده آرامش و شادی...حذف کنند...

احتمالات زیاد است...

ولی آرامش را علتی قطعی لازم است...

ومن به زعم خود آنرا یافتم...

پس از تأمل زیاد...پی بردم غیر از غروب جمعه...اوقات دیگری نیز هست با این وصف...

و علت همه اش فقط یک چیز بود...

به چیزها یی دل خوش و امیدوار می شدم که فقط ساعاتی محدود با من می ماندند...

و بعد که می رفتند...دل من هم می ریخت...

از وقتی فهمیدم...سعی کردم به هر چیز... فقط در حد بودنش...دل خوش باشم...

قبل از این وقتی غمها می آمدند...می ماندند...

اما حالا که میآیند... قریب به اتفاق...نا امید باز میگردند...

و اما نظم...

چه دنیایی!!چو در شادی در آیی

به فردا نارسیده زان درآیی

چو می آید به دامانت بلایی

نهایت چند صبحی مبتلایی

چو فقرت سفره بگشاید به رویت

دو فردای دگر گردد زکویت

چو ثروت تاج عزت کرد بر سر

به یک پس لرزه گردد رأس دیگر

به صبحی بازوانی پر توانی

به شامی ضعفها را میزبانی

به فردا مرکبی فاخر نشینی

به پس فردا دو پایی بر زمینی

گهی معطوف هر چشم سیاهی

گهی در حسرت نیمی نگاهی

گهی شادان میان دوستانی

گهی نالان زدست دشمنانی

گهی خرم میان بوستانی

گهی تفتیده در صحرا بمانی

زمانی یک جماعت را عزیزی

زمانی بی عنایت چون کنیزی

زمانی خانه ات پر از عزیزان

زمانی پر ز غربت، برگ ریزان

زمانی از ضعیفی دستگیری

زمانی از ضعیفی... دستگیری

چه دنیایی!! به طرز بی ثباتی  

فنا را ضرب کن در بی ثباتی

چه حاصل؟؟آنکه ما فیهای دنیا

ز تخم بی ثباتی شد هویدا

به فرض غیر ممکن فرض می کن

که نعمت آنچه باشد در تمکن

همه از شادی و ثروت، سلامت

ز نیرو، مرکب فاخر، عنایت

فقط باشی میان دوستانت

تمام عمر اندر بوستانت

به تخت عزت و گردت عزیزان

بدون هر فراق و برگ ریزان

به فرض اینها بدون بی ثباتی

رفیق راه گردد در حیاتی

دو ده یا چار پنجی ده صفا کن

نهایت قرن و اندی را بپا کن

فنا حکمیست غیر از بی ثباتی

که گردد شامل هر ذی حیاتی

چو مردی می بگویندت به تکرار

چه دنیایی!! که یوسف هم در این کار

دو روزی زنده بود و شاه و دلدار

دو روز بعد فانی،سرد،مردار

چه دنیایی!! نه شادی و نه ماتم

نماند چند صبحی بیش محکم

اگر پای دلت بر سست دادی

به دل غم از هر آنچه رست دادی

ز دل بستن به حالاتش حذر کن

فقط بر نقطه باقی نظر کن

اگر دل بر بقایی شاد داری

دگر از بی ثباتی غم نداری.

پ.ن:

برای همه خوبان و دوستداران خوبی آرزومندم


comment نظرات ()