یوسف

حسرت
نویسنده : یوسف موسوی - ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸٦

سالها رفت و نماندم بجز از یک چاه   آه...

یار ما میل ندارد دل ناآگاه   آه...

گفتمش دوش کجایی که غریب افتادم

هیچ کس یار غریبان نشود جز چاه   آه...

هر کسی دوش به دوش دل یاری دادست

دل ما دوش به دوش خلئی جانکاه  آه...

مردمان یار به اغیار فروشند بسی

غافل و مست کنند پشت به روی ماه  آه...

عجبم از تو فزون از عجبم از مردم

که کنی یاری بی معرفت گمراه  آه...

لیک ما را که به گوش دل خود حلقه زدیم

نه نگاهی نه پناهی نه گلی در چاه  آه...

روزگاری بنشاندیم به سرمشقی عشق

نمکین زخم نشاندیم به دل گه گاه  آه...

دفتر عشق من از خون دلم رنگین شد

حاصلش چیست فقط گریه و اشک و آه  آه...

تا کی از ضجه من شاد شوی صیادا

کی تناول بکنی صید خودت ای شاه  آه...

آنکه یوسف ز وجودش زد و افکند به چاه

بود آیا که شود بانوی خاطرخواه  آه...

 


comment نظرات ()