یوسف

جنود عقل و جهل
نویسنده : یوسف موسوی - ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ اسفند ۱۳٩۳

دلم معادله ی با دلت دومجهولی است

که در کدام زمان و مکان بی مرزی

برای وحدت مان در نهایت کثرت

مراسم ختمی در عروسی فرضی

به ضرب و زور برقص و ب/خون و شادی کن

که انقلاب که شد باقی اش خودارضایی است

مرا به جرم تو بردند از هزار جهت

تو را چه با آلات تناسل قرضی!؟

نشان بارز این شهر مرگ خاموش است

تو در بدن باشی روح در کفن باشد

«طبیب عشق مسیحا دم است و مشفق لیک»

تو با کدامین عضو خود عشق می ورزی!؟

حسین پرچم خوبی است بعد عاشورا

که روی بام تو هر روز مسلمی پیدا است

ستاره ها را باید به شب صلیب کشید

که بی دلیل شب را به شب تمام کنیم

که گیج باشیم و هی فقط سلام کنیم

که روی هر رنگی را سفیدتر بکنیم

که عمق فاجعه را ناپدیدتر بکنیم

که بعد استعماری که پیر بوده و هست

کلاه استحمارت گشادتر شده است

که صبح خالی از انگیزه ی اداره شوی

که عصر یک پدر واقعا چه کاره شوی؟

که زیر پرچم اسلام ناب ایرانی

همیشه سهم تو کار است و کار درمانی

همیشه کارگر و کارمند خوبی باش

همیشه منتظر مردی و غروبی باش

همیشه سال که تحویل گوسفندان شد

به پای خستگی اسب ها صفا کردند

و قلعه های فقیر و اسیر حیوانات

برای مردن خوکان فقط دعا کردند

غروب هم دم رفتن به شکل سردی گفت

که عقل را وسط ظرف سگ رها کردند

که اسب های تعهد همیشه کار کنند

و گوسفند تعصب به فکر ما کردند

که ساکتیم و فقط ساکتیم و دائم ساک...


comment نظرات ()