یوسف

به همونی که خدا یه روز گمش کرد
نویسنده : یوسف موسوی - ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩۳

فکر کن...

یه بعدازظهر

روی سفره ی نارنجی آفتاب پاییز

نه از سرما خبری باشه نه از گرما

من باشم و تو باشی و آسمان

با آبی ترین چارقدش

فکر کن...

رو به روی هم نشسته باشیم

ساعت ها...

راستی چی میشه که این گونه مواقع دیگه از سوزش چشم خبری نیست!

آخه هروقت که به چشم های تو زل می زنم دیگه پلک نمی زنم!

دقت کردی؟

من دقت کردم

تو اصلا پلک نمی زنی!

پلک نمی زنی

و باز هم پلک نمی زنی...

ولی یه چیزی توی چشمت به سمت من یه نوع حرکت دورانی داره

می دونی

خودم به یه نتیجه ای رسیدم

وقتی که به چشمت خیره می شم

وقتی به نگاهت گره می خورم

سرعت انتقال درونم به تو خیلی بالا می ره

یعنی دیگه فن بیان برام مسئله نیست!

هرچی اراده کنم همون لحظه منتقل می شه

ولی اون روز

یادته؟

اون روزی که یه دگمه باعث شد سینه ات درد بگیره

اون روز فهمیدم که بالاترین دریچه ی انتقال آدم ها به هم فقط چشم نیست

خدا رو چه دیدی!

شاید فراخ تر از مسیر سینه هم یه روزی تجربه کردیم

مثلا همین عدمی که با تمام وجودت می سوزاندم

فکر کن...

یه روزی بیاد

دیگه خیره شدن به چشمای تو حرام باشه

دیگه دیدن تو شکار عکاس های مزدور باشه

دیگه سینه به سینه شدن

دست در دست راه رفتن

زانو به زانو نشستن

حتی پیام های از راه دور!

با نان و آزادی تو رابطه ی مشروع داشته باشه

ولی با تو رابطه ی نامشروع!!!

فکر کن...

من این روزها خیلی گریه می کنم

تا حالا کسی بهت گفته بود که اشک من به سمت داخل چشمم جاری میشه!؟

اصلا اون جا کسی هست باهات حرف بزنه؟

منم کسیو ندارم

یعنی کسی حرفامو نمی شنوه

همون طور که اشکامو نمی بینن

من که دیگه فقط گریه می کنم

ولی تو همچنان

به چیزهای قشنگی که نیست فکر بکن

من هم به تو فکر می کنم فقط!

به تو فکر می کنم

به تو...

 


comment نظرات ()