یوسف

پیراهن یوسف
نویسنده : یوسف موسوی - ساعت ٥:٥٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٠

...تو سهم غایت خاموش من نمی دانی

و حجم پرتو نوری که عشق می داند

و قدرت نفسی را که باز/دم گردد

و هرم چشم کسی که به یوسفی ماند

خری که در چمن است و سگی که در سخن است

هزار بلبل دستان دست اهرمن است

کمانچه دست کثیف هزار دستان است

که مثل یوسف در چاه نعره می خواند

من از بدایت وحشیت سخت می ترسم

که گرگ از تو نمیرد و من به تو نرسم

که خون پیرهنم باز گردنت باشد

که مرگ یوسف را خسته باز گرداند

دلم گرفته تر از چشم های گریانت

و تنگ تر شده از ابتدای پایانت

و بغض سنگی سرسخت راه بسته تری

که باز هم در یک چاه یوسفی ماند

قسم به اسب نجیبی که از نجابت خورد

به باوفائی آن سگ که از رفاقت مرد

به فهم گله ی شیری که از طمع ترسید

قفای ملت ما را کسی بخاراند!!!


comment نظرات ()