یوسف

خرید نوروز
نویسنده : یوسف موسوی - ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٥

یک زن رنجکش کم بنیه

از پی اش مردی سخت و خسته

هر دو رنجور ولی قدری شاد

چه که از بهر خرید آمده اند

شور و حالی که دم سال جدید

مردم از شوق به بازار دهند

قطعه ای رخت پسندید زن و داخل شد

مردش آنرا به فروشنده نشان داد که: آن

رخت آورد فروشنده که زن تن بکند

پس بپوشید و پسندید و بخندید زجان

مرد را خواند به خود

مرد هم دید و پسندید و بخندید عیان

روی بر دکان دار

که همین را ببرم

پس بدو قیمت داد

مرد یک لحظه تکان خورد ولی سرد نشد

اندکی قیمت از اندوخته اش افزون بود

چانه ای زد...

نگرفت.

صحبتی کرد...

نشد.

کم کم از رخسارش

رنگ سرخ شادی

رفت...

جایش عرق سرد و غم زرد نشست

همسر آمد به کنارش و غم زردش دید

رنگ او نیز پرید

که عزیزم برویم

این همه اصرار مکن

مرد اندک رمقی در بن شخصیت داشت

تا که شاید بشود شاد زن رنجورش

انتهای رمقش را به بن چشم نهاد

و نگاهی به فروشنده که:

راهی ؟

چاهی؟

و فروشنده قصیانه نگاهش رد کرد

زن رنجیده بخود می لرزید...

تاب از دست بداد

که دگر من چه گران یا ارزان

می نخواهم

برویم

مرد گفتا:

صبری...

زن قسم خورد اگر هم بخری

حاش لله که به تن برگیرم

و چنین شد که فروشنده دو شمشیر کشید

یک به شمشیر نگاهش زن لرزان بشکست

و به شمشیر زبانش کمر مرد شکست

کمر مرد شکست...

سر شرمنده به پیش

زن بشکسته ز پس

هر دو از قتلگه شخصیت خود رفتند...

ساعت هشت شب دوم اسفند

و من...

و من بی مایه

شاهد قصه ی شومی گشتم

چه گنه از من سر گشته برون زد که قضا

برد من را به تماشای چنین تلخ درام...

که نشینم بر یک فطرت کور

مست لایعقل غران،لغزان

گفتمش از چه چنین سخت گرفتی بر او؟

گفت از ساعت دو..... تا الان

یکسره چرخیدند

و کنون هم که رسیدند به این نقطه نظر

اینچنین ببریدند

هر چه بر بغض دلم راه ببستم به گلو

همه یکباره شکست

اشک بر چشم نشست

که چه صبری به دلت هست حکیم ازلی

چهره ی خسته و آغشته به خاکستر فقر

هر دو را داد گواهی

که به سالی که گذشت...

همه کم خوردن و کم گشتن و کم پوشیدن

حاصلی داشت که آن هم

 پس شش ساعت رنج

پس شش ساعت شوق

پس شش ساعت حیرانی و سرگردانی

عاقبت کرد نصیب

دودی از شرم و غم و غصه و آه

و غروری که لگدمال و سیاه

رفت تا قله ی ماه

تا دگر روی کریه من و آن دکان دار

به جمال وی و کدبانوی نازش نخورد

وه چه گریان شده ام

لحظه ی رفتنشان کشت مرا

لحظه ی رفتنشان کشت مرا...

چه خطایی سرزد

چه گناهی کردم

یوسف از چاه به گرداب بلا افتادست

دستگیران مددی...

دوستان بهر شفاعت از من

شافعی یا سندی

تا که یار از گنهم درگذرد

یوسفش را به همان چاه برد

چاه غربت،فرقت

که شرف داردم آن چاه بر این ویرانی

که شرف داردم آن چاه بر این مجلس شوم

که در آن ظالم بی مایه خمور

و بگرید مظلوم

دستگیران مددی...

دوستان یک سندی...


comment نظرات ()