یوسف

شکوِِِه
نویسنده : یوسف موسوی - ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ خرداد ۱۳۸٧

نمی‌دانم که محبوبی چرا دیگر نمـی‌بینم

                          شـرابی بر کف خوبـی چرا دیگر نمی‌بینم 

    

شراب تلخ مردافکن ز دست حافظ افتاده؟

                      مصون از هر شر و شوری چرا دیگر نمی‌بینم

 

نه عالم جـهـد بـایسته نه عابد زهد شایسته

                        تنی پرکار و پر قوت چـرا دیگـر نمی‌بینم


دل و آئین‌مان یک‌سر به نام دین پر پر شد

                        نموری از یــم حیدر چرا دیگـر نـمی‌بینم

 

یکی مستـور استقلال و یک پرشور پیروزی

                        بـرای سبـزها یاور چـرا دیـگـر نـمـی‌بینم

 

هـمـه از هم گریزان و پریشاتتد و دل‌مرده

                        محبت را کـسی خورده؟ چرا دیگر نمی‌بینم


هزارن خوان گسترده کسی مهمان نیاورده

                        خــدایـا میـزبانی را چــرا دیگـر نمی‌بینم


لبـی گـر بـر لبـی آید به رسم عاشقی نبود

                        نـشـان از کــام لیـلائی چرا دیگر نمی‌بینم

 

کـجـا رفتند عـاشـق‌ها چه آمد بر شقایق‌ها

                        دو تن را دست بر گردن چرا دیگر نمی‌بینم

 

هوا خاکستری و سرد و مرغ عشق هم مرده

                        مـسیح چـشـم بـگشائی چرا دیگر نمی‌بینـم

 

         گذار این دردها یوسف که کامل نیز گریان شد

 

          به حـال خـفـتگان چـون و چـرا دیگر نمی‌بینم

پ.ن1:

 

سرودم برای آنان‌که به نام علم ولی بطورغیرعلمی جریان سازی نموده و پس از همراه کردن معدودی، کسری از مسیر را طی نکرده به خاموشی می گرایند...حرکت  و جریان مبتنی برعلم، صرفا سیاق و چارچوب و شکل و فرمول نیست...بلکه مهمترین ویژگی یک جریان علمی، گستره ی تأثیر، توأم با بقای اثر است که متأسفانه بسیاری از کارهای در حال شکل گیری در عصر ما ازهردو فاقد است و یا حداقل یکی از آنها را ندارد...

گفتم اگر می‌شود ازنظم به نثر رفت...دیگر ردیف کردن بی قافیه که رنجی ندارد...ادیبان ما که چنین ستارند و اغماض آرند این نیز ببخشایند...

اما اتفاق در تحیرشان افتاد...چنان از نبود قافیه مبهوت که گوئی تا کنون هیچ بی وزنی و بی‌قافیه‌ای نبوده و ندیده‌اند...فریاد‌ها که نشست پرسیدم:

-اگر بخواهم اینگونه بسرایم گناه چیست؟

: گناه ردیف بی قافیه‌ی توست...چرا کاری می‌کنی که تا کنون نشده...می‌خواهی قافیه را رها کنی یا سپید بگو یا نو...

-چشم قربان...

اگر امر دیگری نیست جسارتاً فقط می‌خواهم قافیه را رها کنم، نه وزن و قافیه را...حال دستور چیست؟

:ببین آقاجون تو نمی‌تونی از خودت نو‌آوری به خرج بدی...

-چرا؟

:چون هنوز شأن و جایگاه خاصی در ادبیات نیافته‌ای که بر پیروانت ارائه‌ی طریق کنی

 

-قبول کردم...چون ما جماعت ایرانی بیش از حد به تقلید و مرجع تقلید خو کرده‌ایم...تا جائی‌که خلاف علم و حتی گاهی خلاف عقل را نیز در این پوشش بی چون و چرا پذیرفته‌ایم...

اما در این گفت‌ها شنیدنی هم بود:

1)بحث طرح و به تصویر کشاندن حالات و شرایط شاعر که بدان شعر سینمائی اطلاق شده...

2)بحث پیاده سازی اثر گذاری شرایط  و حالات شاعر در شعر وی...

فرمودند که مراعات این دو، گاه به شکست قالب و گاه به قالب‌های تلفیقی می‌گراید...

عرض این حقیر... که خود بیش از یارانم به نیستی خود و فقرم  واقفم  و گویا...این است که حتی در چنین

دیدگاه‌هائی که می‌تواند منشأ زیبائی‌هائی گردد وافر،باید چارچوب تعریف شود تا هر که چون یوسف از ره رسید راه را برای خلقی جدید باز نبیند...

تمام این اتفاق رخ داد که گفته شود معبر ادبیات امروز حاشیه ندارد،راه و بی‌راهش علم نشده وصحتش مشمول اصالت شور است و شعف...واقع این است که اگردرهمین کار، کمی اصرار و یک مثقال حمایت چاشنی شود مکتبی خواهد شد با حامیانی سینه ‌چاک...لطفا به جای انکار یک نظر به عرصه‌ی وسیع ادبی بیفکنید.

پ.ن2:

بدیهی است که شرح فوق کافی به مقصود نیست...چه در چنین مجالی که ظرفیت تبادل فکر ندارد بیش از این میسور نیست... بهر حال پوزش می‌طلبم و سپاس دارم از گل‌هائی که با نظرات با ارزششان بنده را دیدند و گزیدند و ز تلخم نبریدند...از همه‌ی‌تان سپاس دارم بی استثنا و کم و کاست...خاصه فردین عزیز که توصیه در نگارش این الحاق نمود.


comment نظرات ()