یوسف

بلوا در دل
نویسنده : یوسف موسوی - ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ اسفند ۱۳۸٥

"كيست اين پنهان مرا در جان و تن

كز زبان من همي گويد سخن"

كرده شش گوش دلم پر همهمه

جمله ذرات دلم در زمزمه

كانكه عهدش را به جان پرداختيم

سالها بگذشته و نشناختيم

ما چه ذراتيم در تركيب زشت

يك دل سر تا به پا بد آب و خشت

هر دل از دلدار دور،اينش جزاست

گر دل آرامي نباشد دل كجاست

هان اي ذرات در هم ريخته

از پريشاني بهم آميخته

گوش اي ذرات نا آرام دل

اي سراپا از دل آرامت خجل

زشت باشد گر نداني يار كيست

زشتتر ليكن به حكمش كاهليست

گر تو نشناسي حبيب از غير او

ليك بشناسي مرام و ميل او

عشق بازي ميكني با اصل او

ليك روي سر بود بر مثل او

گر چنيني هيچ خوفت ره نيافت

ريشه عشق تو سر از ره نتافت

مي شوي يكتا پرستي بت پرست

باده از بالا و جام از جنس پست

جام را كي مي خورد نوشنده اي

از شراب داخلش تو زنده اي

گر به ميل او نوازي ساز را

او به تكميلت زند آواز را

رسم، خود راسم هويدا مي كند

عشق هم معشوق پيدا مي كند

گر چه روي تو به مشتي از گل است

عشق خود نامحرمان را فاصل است

النهايه صاحب عشق درست

بهر يارش دل ز اغيارش بشست

گيرم آخر دل به يك ناكس دهد

ناكس از روي جهالت پس دهد

قدر گوهر گوهري داند فقط

كي رهاند گوهرش را در سقط

حال بشنو زآشنايان غريب

عاشقاني در توهم بس قريب

گر به توصيف نگار آرند روي

بر شمارند حسن دلبر مو به موي

ليك چون وقت عمل گردد به تام

 ذوالفقار كام گردد در نيام 

چون كه حكم عشق صادر مي شود

سربدارانش نوادر مي شود

اي كه معشوقت بحق بشناختي

عهد عشقش طوق گردن ساختي

اي كه بر سرو قدش فاخر شوي

ناز قدش دم بدم ناظر شوي

هيچ در شانش تواني ساختن ؟؟

خلعتي بر قامتش انداختن ؟؟

هيچ داني شرط هم بزمان او ؟؟

جان و اهل و مال در فرمان او ؟؟

گركه بشناسي جلال و شان او

لاجرم بايد روي در رهن او

چون گدايي پادشايي را نشست

لاجرم چشم از تمام خود ببست

كي گدا بر پادشا آرد چرا ؟؟

كي به فرمانش زند يك دفعه لا ؟؟

نيك بشنو اي پسر سر پيش دار

چشم از بالاي او درويش دار

از وجودش كن بر اين حد اكتفا

صدق و عشق و  صبر و دنياي وفا

چارچوبت را چو او خوش ساختي

لاجرم در جرگه اش انداختي

وسع تو بر شان او كي مي رسد ؟؟

حضرتي دارد اجل از هر رصد

صادق و عاشق، صبور و با وفا

پله پله تا كنار پادشا

هان شنيدستي تو شاه و چاه را ؟؟

برده ي مصري صورت ماه را ؟؟

آن كه شاهي بود و غلمان مي نمود

دل ز هر پير و جواني مي ربود

ماه را چوب حراجي بر زدند

هم به وزنش سيم و زر حاضر بُدند

باش چون آن پير زن اميدوار

در بدست آوردن آن شاهكار

يك بدن خشكيدگي، پيري، گسست

اندكي نخ، اين تمام حاصل است

آن كه كرده يك زليخا در جنون

پير زن آورد بهرش ريسمون

پير گفتا اين رَسَم نا قابل است

يوسفا، اما تمام حاصل است

يوسف از پيغمبران عالم است

كي نبي از مردم عصرش كم است ؟؟

كي بود صاحب هنر از بي هنر

در بلنداي هنر پايين تر ؟؟

يوسف مصري شه بالا و پست

با دو دنيا حاصلش با وي نشست

قصه ي شيرين يوسف شد تمام

اين دل شوريده هم گرديد رام

ليك گوييد اي عزيزان دلم

اي يلان شاد خوار كاملم

" اين كه گويد از لب من راز كيست ؟؟

بنگريد اين صاحب آواز كيست ؟؟ "


comment نظرات ()