یوسف

پدرخوانده
نویسنده : یوسف موسوی - ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ دی ۱۳٩٢

توی هر لحظه ام شکسته ترم

بیشتر از همیشه خسته ترم

با گلوی خودم هم آغوشم

استخوان شکسته در گوشم

زندگی را تلو تلو رفتم

چرت گفتم هرچه می گفتم

قصه ای بیش نیستند و نبود

هرکه هر ادعا که می فرمود

گریه کردم به شادی مردم

گم شدیم از درون راز بقا

مست کردیم قبل آزادی

مست کردیم قبل استبراء

بچه بودیم شعر می خواندیم

درد سختی است این مشبک ها

بچه ها مادرم صدام زده

خودمم خسته ام به جان شما

بازی مهلکی است دیده شدن

توی تک چشم های خیره به من

بازی علم بازی شهرت

بازی من خدا بقیه فقط...

قصه ام قصه اید قصه فقط

نیم قرن دگر در این صورت

راز هستی درون راز بقاست

ماندگاری مان درون فناست

بچه ها مادرم به من می گفت

هرچه زیباست کار دست خداست

گم شدن از تمام فاعل ها

در ضمیری که بی اشاره به ماست

محو ماندن درون فعلی که

فاعلش مستتر درون شماست

درد دارم به گریه های مدام

عصر من سوخت در هوای جذام 

در ته دیگ ما سر سگ بود

آشپز هم خودش پدرسگ بود

سوختم در تو سوختی در من

سهم من گاو و سهم تو آهن

سهم ما کافران دینی مین

سهم مردان دین زمین و زمین

دست ما دین بی پدرمانده

دست مردان دین پدرخوانده !


comment نظرات ()