یوسف

پریشانی
نویسنده : یوسف موسوی - ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٥

...و آخرین نفسم در فرصت امساله ام...

آنکه پریشانیش حاصل شد و بین او و نگارش غیری فاصل...

از رنگها جز زرد

و از فصلها جز پاییز نمی بیند...

چه بجا گفت هر آنکه گفت پاییز بهاریست عاشق...

دهانش را می بوسم.

از میان درختان برای بید مجنون حرمت خاص قائلم

عشق و پریشانیش همیشگیست...

بهار و پاییز ندارد.

و اما شبه شعر...

چو می بارد بهاران بر طبیعت مرگ می میرد

تن سرد درخت و باغ جان تازه می گیرد

شکوفا می شود گل بر درخت و فاش می خندد

به گل خندش قناری چهچهی پیوسته می بندد

همه شادان و خندان و تو هم از لطف خود شادی

فقط یک عرض دارم من مگر مقبول افتادی

مرا آن دم که با یاران سماع عشق می کردم

ندا کردی جدا کردی ز یارانت چه بد کردم؟؟

مرا در این همه شادی که بر مرغ و چمن دادی

به دوشم تیشه بنهادی فرستادی به فرهادی

به دوش ناتوان خود پذیرفتم امانت را...

خودم کردم که لعنت بر...که کردم این جهالت را

ألا ای دلبر والا  که گفتی لا یکلف... را

و ألانسان فی نفسه بصیرة...هر مکلف را

تو ضعفم خوب می دانی چرا بر کوه می رانی؟؟

من از خود با خبر هستم ندارم تاب حیرانی

ره پر پیچ و لغزان و من و شیطان و نادانی

چو تیشه از کفم افتد مرا از خود نمی رانی؟؟

به کندنهای پی در پی اگر جان بر لبم آید

اگر بر کوه دل عکسی جز عکس تو ثمر آید

اگر سرمای کوهستان تنم را سرد بنماید

جمالت را به دل ناکنده جان از تن بدر آید

اگر از بخت ناجورم اگرها واقعیت شد

چه می گویی نمی گویی فلانی بی هویت شد؟؟

نمی گویی که بر قلبم بجایت دیگر آوردم؟؟

نمی گویی رقیبان را دگر او را رها کردم؟؟

ولی می گویی ای جانا خبر دارم ز احکامت

چه تلخ است و چه شیرین و چه بی طعم است در کامت

تو خود گفتی که می بخشی تمامی گناهان را

ولی هرگز نمی بخشی گناه شرک یاران را...

بدوشم تیشه بنهادی که طرحم را بکن بر دل

وگر ناکنده بازآیی برون می مانی از محفل

من و حکم تو از یک سو...دو دست بی هنر زان سو...

پریشان می کنی جانا به گردشهای تو در تو...

من حیران دیوانه پریشان روی می گردم

پریشان کردی ام من هم پریشان گوی می گردم

شراب تلخ عیاری غلاف تیغ تاتاری

چرا از مرده می ترسی؟خودت بر تن کفن داری

شرابی ناب می گیرم ز خون بی گناهانی

که مجنونت نمودی و فکندی در بیابانی

بنوشم یک دو جامی و کنم مستی و بی عقلی

سوار اسب بهلولی به صرف ماضی نقلی

فتاده ام... فتاده ای...به پای تو ...به قلب من...

کشانده ام...کشانده ای...تو را تا من...مرا دامن... 

تطول گویی یوسف رقیبم عیب می داند

چه می داند چه بر من سخت یارم حکم می راند

الا ای اهل میخانه دگر رفتم زپیمانه

شما و ساقی مشفق من و شلاق جانانه

«اگر بر جای من غیری گزیند دوست حاکم اوست

حرامم باد اگر من جان بجای دوست...»حق با اوست... 

.

.

بهار که می شود گیسوانت را انتظار می کشم...

که پریشان و متواضع و سر به زیر

به سان آبشارهای بلند

از بلندای عظمت نگار

فرو می ریزد...

سلام بید مجنون...سال نو مبارک

پ.ن.

۱-از دوست عزیزم حامد بخاطر هدایتش سپاسگزارم.

۲-از دوستانی که سفارش به کوتاه کردن کارهایم نمودند و نتوانستم عمل کنم عذر می طلبم...بگذارید به حساب خامی یا دل پریم.


comment نظرات ()
خرید نوروز
نویسنده : یوسف موسوی - ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٥

یک زن رنجکش کم بنیه

از پی اش مردی سخت و خسته

هر دو رنجور ولی قدری شاد

چه که از بهر خرید آمده اند

شور و حالی که دم سال جدید

مردم از شوق به بازار دهند

قطعه ای رخت پسندید زن و داخل شد

مردش آنرا به فروشنده نشان داد که: آن

رخت آورد فروشنده که زن تن بکند

پس بپوشید و پسندید و بخندید زجان

مرد را خواند به خود

مرد هم دید و پسندید و بخندید عیان

روی بر دکان دار

که همین را ببرم

پس بدو قیمت داد

مرد یک لحظه تکان خورد ولی سرد نشد

اندکی قیمت از اندوخته اش افزون بود

چانه ای زد...

نگرفت.

صحبتی کرد...

نشد.

کم کم از رخسارش

رنگ سرخ شادی

رفت...

جایش عرق سرد و غم زرد نشست

همسر آمد به کنارش و غم زردش دید

رنگ او نیز پرید

که عزیزم برویم

این همه اصرار مکن

مرد اندک رمقی در بن شخصیت داشت

تا که شاید بشود شاد زن رنجورش

انتهای رمقش را به بن چشم نهاد

و نگاهی به فروشنده که:

راهی ؟

چاهی؟

و فروشنده قصیانه نگاهش رد کرد

زن رنجیده بخود می لرزید...

تاب از دست بداد

که دگر من چه گران یا ارزان

می نخواهم

برویم

مرد گفتا:

صبری...

زن قسم خورد اگر هم بخری

حاش لله که به تن برگیرم

و چنین شد که فروشنده دو شمشیر کشید

یک به شمشیر نگاهش زن لرزان بشکست

و به شمشیر زبانش کمر مرد شکست

کمر مرد شکست...

سر شرمنده به پیش

زن بشکسته ز پس

هر دو از قتلگه شخصیت خود رفتند...

ساعت هشت شب دوم اسفند

و من...

و من بی مایه

شاهد قصه ی شومی گشتم

چه گنه از من سر گشته برون زد که قضا

برد من را به تماشای چنین تلخ درام...

که نشینم بر یک فطرت کور

مست لایعقل غران،لغزان

گفتمش از چه چنین سخت گرفتی بر او؟

گفت از ساعت دو..... تا الان

یکسره چرخیدند

و کنون هم که رسیدند به این نقطه نظر

اینچنین ببریدند

هر چه بر بغض دلم راه ببستم به گلو

همه یکباره شکست

اشک بر چشم نشست

که چه صبری به دلت هست حکیم ازلی

چهره ی خسته و آغشته به خاکستر فقر

هر دو را داد گواهی

که به سالی که گذشت...

همه کم خوردن و کم گشتن و کم پوشیدن

حاصلی داشت که آن هم

 پس شش ساعت رنج

پس شش ساعت شوق

پس شش ساعت حیرانی و سرگردانی

عاقبت کرد نصیب

دودی از شرم و غم و غصه و آه

و غروری که لگدمال و سیاه

رفت تا قله ی ماه

تا دگر روی کریه من و آن دکان دار

به جمال وی و کدبانوی نازش نخورد

وه چه گریان شده ام

لحظه ی رفتنشان کشت مرا

لحظه ی رفتنشان کشت مرا...

چه خطایی سرزد

چه گناهی کردم

یوسف از چاه به گرداب بلا افتادست

دستگیران مددی...

دوستان بهر شفاعت از من

شافعی یا سندی

تا که یار از گنهم درگذرد

یوسفش را به همان چاه برد

چاه غربت،فرقت

که شرف داردم آن چاه بر این ویرانی

که شرف داردم آن چاه بر این مجلس شوم

که در آن ظالم بی مایه خمور

و بگرید مظلوم

دستگیران مددی...

دوستان یک سندی...


comment نظرات ()
بلوا در دل
نویسنده : یوسف موسوی - ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ اسفند ۱۳۸٥

"كيست اين پنهان مرا در جان و تن

كز زبان من همي گويد سخن"

كرده شش گوش دلم پر همهمه

جمله ذرات دلم در زمزمه

كانكه عهدش را به جان پرداختيم

سالها بگذشته و نشناختيم

ما چه ذراتيم در تركيب زشت

يك دل سر تا به پا بد آب و خشت

هر دل از دلدار دور،اينش جزاست

گر دل آرامي نباشد دل كجاست

هان اي ذرات در هم ريخته

از پريشاني بهم آميخته

گوش اي ذرات نا آرام دل

اي سراپا از دل آرامت خجل

زشت باشد گر نداني يار كيست

زشتتر ليكن به حكمش كاهليست

گر تو نشناسي حبيب از غير او

ليك بشناسي مرام و ميل او

عشق بازي ميكني با اصل او

ليك روي سر بود بر مثل او

گر چنيني هيچ خوفت ره نيافت

ريشه عشق تو سر از ره نتافت

مي شوي يكتا پرستي بت پرست

باده از بالا و جام از جنس پست

جام را كي مي خورد نوشنده اي

از شراب داخلش تو زنده اي

گر به ميل او نوازي ساز را

او به تكميلت زند آواز را

رسم، خود راسم هويدا مي كند

عشق هم معشوق پيدا مي كند

گر چه روي تو به مشتي از گل است

عشق خود نامحرمان را فاصل است

النهايه صاحب عشق درست

بهر يارش دل ز اغيارش بشست

گيرم آخر دل به يك ناكس دهد

ناكس از روي جهالت پس دهد

قدر گوهر گوهري داند فقط

كي رهاند گوهرش را در سقط

حال بشنو زآشنايان غريب

عاشقاني در توهم بس قريب

گر به توصيف نگار آرند روي

بر شمارند حسن دلبر مو به موي

ليك چون وقت عمل گردد به تام

 ذوالفقار كام گردد در نيام 

چون كه حكم عشق صادر مي شود

سربدارانش نوادر مي شود

اي كه معشوقت بحق بشناختي

عهد عشقش طوق گردن ساختي

اي كه بر سرو قدش فاخر شوي

ناز قدش دم بدم ناظر شوي

هيچ در شانش تواني ساختن ؟؟

خلعتي بر قامتش انداختن ؟؟

هيچ داني شرط هم بزمان او ؟؟

جان و اهل و مال در فرمان او ؟؟

گركه بشناسي جلال و شان او

لاجرم بايد روي در رهن او

چون گدايي پادشايي را نشست

لاجرم چشم از تمام خود ببست

كي گدا بر پادشا آرد چرا ؟؟

كي به فرمانش زند يك دفعه لا ؟؟

نيك بشنو اي پسر سر پيش دار

چشم از بالاي او درويش دار

از وجودش كن بر اين حد اكتفا

صدق و عشق و  صبر و دنياي وفا

چارچوبت را چو او خوش ساختي

لاجرم در جرگه اش انداختي

وسع تو بر شان او كي مي رسد ؟؟

حضرتي دارد اجل از هر رصد

صادق و عاشق، صبور و با وفا

پله پله تا كنار پادشا

هان شنيدستي تو شاه و چاه را ؟؟

برده ي مصري صورت ماه را ؟؟

آن كه شاهي بود و غلمان مي نمود

دل ز هر پير و جواني مي ربود

ماه را چوب حراجي بر زدند

هم به وزنش سيم و زر حاضر بُدند

باش چون آن پير زن اميدوار

در بدست آوردن آن شاهكار

يك بدن خشكيدگي، پيري، گسست

اندكي نخ، اين تمام حاصل است

آن كه كرده يك زليخا در جنون

پير زن آورد بهرش ريسمون

پير گفتا اين رَسَم نا قابل است

يوسفا، اما تمام حاصل است

يوسف از پيغمبران عالم است

كي نبي از مردم عصرش كم است ؟؟

كي بود صاحب هنر از بي هنر

در بلنداي هنر پايين تر ؟؟

يوسف مصري شه بالا و پست

با دو دنيا حاصلش با وي نشست

قصه ي شيرين يوسف شد تمام

اين دل شوريده هم گرديد رام

ليك گوييد اي عزيزان دلم

اي يلان شاد خوار كاملم

" اين كه گويد از لب من راز كيست ؟؟

بنگريد اين صاحب آواز كيست ؟؟ "


comment نظرات ()