...تو سهم غایت خاموش من نمی دانی
و حجم پرتو نوری که عشق می داند
و قدرت نفسی را که باز/دم گردد
و هرم چشم کسی که به یوسفی ماند
خری که در چمن است و سگی که در سخن است
هزار بلبل دستان دست اهرمن است
کمانچه دست کثیف هزار دستان است
که مثل یوسف در چاه نعره می خواند
من از بدایت وحشیت سخت می ترسم
که گرگ از تو نمیرد و من به تو نرسم
که خون پیرهنم باز گردنت باشد
که مرگ یوسف را خسته باز گرداند
دلم گرفته تر از چشم های گریانت
و تنگ تر شده از ابتدای پایانت
و بغض سنگی سرسخت راه بسته تری
که باز هم در یک چاه یوسفی ماند
قسم به اسب نجیبی که از نجابت خورد
به باوفائی آن سگ که از رفاقت مرد
به فهم گله ی شیری که از طمع ترسید
قفای ملت ما را کسی بخاراند!!!
به آن که می فکرد از همه بزرگ تر است
به آن که خود کم بینیش چشم و دست ببست
به آن که واقعا از هم/همه بزرگ تر است
و آن که واقعا از هم همه در اوج نشست
به من به تو به شما به تمام غربتیان
به هر که خوش حال است و نخورده شد بد مست
بگو قرار همانی که بود پابرجاست
طلوع کن و غروب...لحظه ای است بی پیوست
بگو توان به زمان می رسان که بد تنگ است
بگو زمان به توان؟نه نمی رسد به الست
بگو به بازی من بهترم تمامش کن
بگو به جرم انانیتت کمر بگسست
بگو توان به زمان می رسان هوا ابر است
غروب هر لحظه ممکن است گیرد شصت
بگو مقابل مردم بمیر مردم شو
که هست می شود آن ذره ای که خود بشکست
بگو به هر که بلند است در تجرد خویش
به هر عدم که مهم است هست گردد هست
به هر که می فکرد از همه بزرگ تر است
و هر که خود کم بین است و آفتابه پرست
به هر که واقعا از هم/همه بزرگ تر است
و هر که واقعا از هم همه برآرد دست
...و منتهای حقیقت برای یک انسان
و شرح واقع یک شهر مملو از حیوان
و شهر،قامت افعی خوش خط و خالی
که قرن هاست پر از زهر،در کمین نهان
نهان،تمام حقیقت تمام یک انسان
نهان،نمایش قدر نهان ترین پنهان
و شرح واقع یک جامعه پر از...نه نه
بگو تراکم سلول افعی سگ جان
چه بازها که نکشت و نبرد از هر یاد
عقاب ها که شب از یاد ارتفاع افتاد
نیا نیا که هوا بدتر از همیشه شده
چه فکر کردی تو حال ما عوض نشده
چراغانی شب را نبین فقط دام است
تمام،چشم همان افعی بد اندام است
به کام تک تک مان زهر خویش را نوشاند
همان ازل و همان ابتدا که بر ما راند
درون تک تک ما تخم زهر پاشیده
بدن بدن تن ما را به خویش بلعیده
نوای خسرو ترک بیات در بیداد
فرار شیرین از قصر حصر تا فرهاد
برای آمدنت آن که بیشتر داد است
تنش پر از خون بچه های فرهاد است
نیا که تا نرود آبروی ذاتی مان
نیا که رو نشود باطن نباتی مان
سال قدیم خوب نبود یعنی نگذاشتند دیگه...
اما خوب تمام شد...
سپاس گزارم از خدا که کمکم کرد تا بتوانم طی یک شعر که نامش را خسرو گذاردم یک خسته نباشید در شأن به استاد آواز اصیل انسانی محمد رضا شجریان بگویم،بزرگی که با شبه بزرگان راغب و مشتاق به ستوده شدن تمایز داشت و شنیدن کار نه چیزی به وی افزود و نه چیزی از او کاست...
دقیقا همان که انتظار می رفت.
در مورد این شعر که به احترام استاد و دوست داران پاکش منتشر می شود قبل از آن که محل نقد دوستان خوب شاعر و نویسنده شود ذکر یک نکته لازم است:
*زبان و فضای کلاسیک کار برای رعایت حال و سلیقه ی استاد که غالب آثار خود را از محل سروده های حافظ و سعدی و عراقی و... گزینش کرده اند کاملا عمدی است.
.........................................خسرو
بخوان ای محمد به نام خدای خداوند نطق و خداوند نای
بخوان ای محمد بخوان از امید شب عصر ما تا زمستان رسید
بخوان ای محمد در این قحط آب بباران شرابی که تب کرده تاب
بخوان ای صدای برانگیخته صف نسل شیطان به هم ریخته
صدای سکوتی که فرهادها... که بر بی ستونی که شیادها...
بخوان،بغض تلخ ضعیفان بخوان بخوان ای تو شیرین ترین خسروان
بخوان ای سر سربداران عشق بخوان حنجر نی سواران عشق
صدای جنون مقفا بخوان صدای تماشای لیلا بخوان
بخوان ای هنرمند سبحان بخوان عزیز خدا ای پدر جان بخوان
همایون و مژگان و ایران و من بگردیم گرد تو با جان و تن
«پسر کو ندارد نشان از پدر» در افراط و تفریط و غم در به در
«یکی قطره باران ز ابری چکید» و اما پدر غیر دریا ندید
پدر هم کسی غیر دریا ندید و دریا پدر را «به جان پرورید»
هنر هم «به جایی رسانید کار» که در آسمان هم نماند قرار
و صوت الذی صبغه الله فیه و ذکرٌ و نورٌ من الله فیه
فتبّت یدا کل شرّالوجود بحولٍ من الله ربّ الوجود
اما کار جدید:
کاری که اشارتی کوچک در قالب هم دردی با زلزله زدگان نیز در خود جای داده
و تحت همین عنوان نیز تقدیم می شود:
ز ل ز ل ه
آرام با خودت به خدا فکر می کنی
شاید خلأ و یا خلئی از خلأ و یا...
آرام زیر سقف کبودی که گرگ و میش...
عاشق شدی به نفع کسی که شکارها...
از پشت میله های قفس هی نفس نفس
عاشق شدی شبیه نگاهی به هیچ کس
نه؟ پس چه کس؟چگونه؟ چه شکلی؟ شبیه چی؟
هی ساکتی و خیره به جائی که هیچ جا
هر شب کنار پنجره ای رو به آفتاب
چشمی اسیر سفسطه ی خواب می شود
تکرار این مکرر مرگ آفرین به هیچ
آخر کجاست آخر این قهقرا کجا؟
بیدار می شوی که بخوابی که باز هم...
عاشق شوی که باز به نفرت و باز هم...
من خسته از تو و خود و آه و نگاه ها
بیدار می روم که بخوابم مگر تو را...
###
آرام زیر سقف و یک میله در تنش
در پشت میله های قفس،سرد...بی نفس...
آرام با خدا به خودش فکر می کند
مردی که غرق می شود از خنده ی خدا
#نمونه سؤال آزمون سراسری سال ۶١ ق
*کدام گزینه به مفهوم درست جمله ی زیر نزدیک تراست؟
«کل یوم عاشورا و کل أرض کربلا»
١-حسین و یزید نماد تقابل حق و باطل بوده و در هر عصری متبلورند...پس همه ی انسان ها شاهد و شنونده ی ندای «هل من ناصر» بوده ،هستند و خواهند بود.
٢-مصیبت حسین به قدری بزرگ است که یکسره و در تمام زمان ها و مکان ها باید بر آن گریست...باشد که کمی از بار تکلیف آدمیان کاسته گردد... چه که همه ی روزها عاشورا و همه ی زمین ها کربلا است.
٣-اگر حسین زنده می ماند هر روز از ولایت امیرالمؤمنین یزید خروج کرده و در هر نقطه از زمین همچون خوارج بر منبر و محراب خلفای بر حق رسول الله می تاخت.
۴-همیشه جهان عرصه ی مقابله ی لشگر حسین با لشگر تا دندان مسلح یزید بوده و هست و خواهد بود...لازم به ذکر نیست که حد وسطی وجود نداشته و هر شخص یا شیفته و جان بر کف حقانیت حسین است و یا تطمیع و تهدید شده و جانب دار یزید...و این تکرار همیشگی و هر جائی است.
**دانش جویان عزیز در انتخاب چند گزینه ای نیز مختار بوده و مانعی وجود ندارد.
***با آرزوی موفقیت لطفا پاسخ های خود را در بخش پاسخ نامه فارغ از هرگونه گرایش سیاسی-حزبی نوشته و از تصریح نسبت به مسائل مابین حسین و یزید مانند بوق های تبلیغاتی،پول،سلاح،پست و مقام،فرصت نابرابر،مشروعیت،عدم تناسب ظرف و مظروف در مسئولیت،اسارت،حقوق زنان و کودکان،شهادت،تهدید و ارعاب،عوام فریبی،تطبیق انسان کامل و ناقص و بالاخره این که چه کسی چه کسی را می تواند تهدید کند و می کند و هر کدام از این شاخصه ها مربوط به کدامشان است پرهیز کنید که به ما و شما مربوط نمی شود...لطفا رعایت کنید.
****و در پایان و به مناسبت موضوع آزمون کلامی موزون خطاب به خروج کنندگان نامسلمان از ولایت امیرالمؤمنین یزید...
توئی که بود و نبودت تمام مسئله بود
و در تمام وجودت فقط معادله بود
تمام مسئله این بود...حل شدن/نشدن
که جای حل شدن این جا فقط معامله بود
سؤال ها متورم...جواب های مریض
و یک جنین... که درونش زنان قابله بود
حساب بسته ی ما وام دار هندسه نیست
نگاه...خسته ی دردی که مرد حامله بود
کسی به فکر کسی/فکر فکر کردن نیست
شعار شکل شعوری که دست حرمله بود
تمام مسئله ها پاک می شود از تو
و تو...بلند ترینی که محو فاصله بود
غصه خوردن شبیه یک توالت بغض های گلوی یک سیفون
تشنگی فلاش تانک تنت رد اشکی شبیه یک ناخن
ظرف چینی نازکت نشکست می نشینی به گریه باریدن
دکتری در سراب آینه ات هم نشینی برای قبریدن
درد دارد تمام پنجره ام شیشه هایم به سنگ چسبیده
از ترک ها دلم شکسته شده پا یه ها یم عجیب لرزیده
آفتی از دلم به کعبه زده سکته کرده است مغز قابله ام
قلب ها را کنار سگ بکشید ردّ یک خوک کرده حامله ام
خوک ها عاشقانه های تو را دفع کردند... روی آینه ات
قی کن از خوک روی ماهت را دکترت مرد... از معاینه ات
تف کن این عشق خوک پرور را خوک ها را به حال خود بگذار
هدیه کن درد سقط را به جنین و خدا را به قلب خود بسپار...
شاید تمام فلسفه ها شعر بود... یا
شاید سپید شعر من و تو نقاب بود
شاید حباب ما به سرابی نشست... یا
حتی سراب هم وسط یک حباب بود
هشتاد و نه حماقت یاران سهم کم
آری زمان عربده ی دیو ابلق است
سردار جنگل از بدن سروها گذشت
انگار قصه هر دو سرش در حساب بود
هر بار سال نو که مبارک...سیاه شد
مردم غلام شعبده ها بیشتر شدند
اینجا فقط به سمت خدا سجده شد و هیچ
باقی به سمت جعبه ی جادو شتاب بود
بگذر...دلم برای کسی که گذشت تنگ...
بغضی که در تمام گلویم نشست سنگ...
تا کی دوباره قدرت چشمان چون توئی
بگذر...همیشه سهم دل من شهاب بود
تنها تر از تو نیست در این شهر سنگلاخ اما درون کثرت من هم کسی نبود
حتی کسی صدای مرا هم نمی شنید انگار سنگ نای مرا هم شکسته بود
من هم برای تک تک شان یک مسافرم شاید کمی نگاه و کمی حرف بی دلیل
تنها دلیل غربت انسان شعور اوست من بی شعور بود که لب نابجا گشود
آدم پس از تو فردترین زوج مبهم است فرق میان وحدت ما با تو در صداست
تنها صداست حاصل این کثرت کثیف آری صدا سکوت تو از مغز من زدود
ماشین مغز آدم و حیوان یکی شد و روباه بوغ می زند و گرگ پیر گاز
آمپر که روی خط توحش به صد رسید سگ گُر گرفت و آب یخ چشمه را ربود
تنها تر از تو نیست در این شک نمی کنم
شک می کنم ولی به تمام فرشته ها
تنها نگاه توست که مظلوم و ساکت است
تنها نگاه توست که بر من نبست زود
با گاوهای پرتوان شهرتان قهرم با گاوهای لاغر در روستا مأنوس
من با الاغ شهر هم هرگز نمی سازم اما الاغ روستا را هی بغل هی بوس
در شهر پر نور شما یک بوف کورم من دیوارهای موشها از شهرتان پر شد
قطعا برای گوسفندان هم چرایی نیست حتی سگ چوپانتان هم دزد بی ناموس
با مرغ های شهرتان بسیار غمگینم با مارهای روستا هم نکته در ترس است
اما درون روستا یک مار آزاد است نه مثل مرغ شهرهای در قفس محبوس
دیشب خروس کبلعلی با مرغ ها خندید سگ هم کنار کبلعلی بسیار می خندید
نه نه تمام روستا انگار می خندید این ها کجا و ماجرای شهر انفارکتوس
وضو بگیر و دو رکعت نماز استحمار
برای خر شدن از هر چه فهم استغفار
و پیش چشم خدائی که لب به لب صبر است
فراخ سفره ی خرما و شیر خر افطار
به جای بستن ره بر خران و خرداران
حساب عقل در آغل ببند و خر بردار
خدا هنوز صبور است شیر خر بخورید
که شیر قصه الاغ است آب بسته به کار
و شیر بیشه که خسته است از تراکم خر
و کره خر که نشسته است روی تخت انگار
تمام قصه همین است خر شدن و شدن
و دفتری که خریدند از آن کسان بسیار
نظرات ()