یوسف

حساب غلط
نویسنده : یوسف موسوی - ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩٤

دست از سر کسی که شدم بردار

بگذار تا همیشه خودت باشم

با تیشه عشق را به دلم حک کن

فرهاد باش تا که فقط باشم

 

در آستان ماندن بعد از مرگ

در آستان رفتن از بی تو

در آستان عشق و فصلی سرد

بگذار مثل قبل گلت باشم

 

اینجا برای عشق کمی دیر است

اینجا برای عقل کمی زود است

گویی دوباره نوبت قربانی است

بگذار من فدای غمت باشم

 

غم داستان سرد زمستان است

غم ربط گرگ با سگ چوپان است

غم گریه های کودک بی نان است

بگذار غمگنانه پلت باشم

 

این روزهای بی تو چه بد سرد است

قاضی گرسنه است پلیس از آن...

تهران که کوفه نیست پر از مرد است

بگذار من حساب غلط باشم


comment نظرات ()
جنود عقل و جهل
نویسنده : یوسف موسوی - ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ اسفند ۱۳٩۳

دلم معادله ی با دلت دومجهولی است

که در کدام زمان و مکان بی مرزی

برای وحدت مان در نهایت کثرت

مراسم ختمی در عروسی فرضی

به ضرب و زور برقص و ب/خون و شادی کن

که انقلاب که شد باقی اش خودارضایی است

مرا به جرم تو بردند از هزار جهت

تو را چه با آلات تناسل قرضی!؟

نشان بارز این شهر مرگ خاموش است

تو در بدن باشی روح در کفن باشد

«طبیب عشق مسیحا دم است و مشفق لیک»

تو با کدامین عضو خود عشق می ورزی!؟

حسین پرچم خوبی است بعد عاشورا

که روی بام تو هر روز مسلمی پیدا است

ستاره ها را باید به شب صلیب کشید

که بی دلیل شب را به شب تمام کنیم

که گیج باشیم و هی فقط سلام کنیم

که روی هر رنگی را سفیدتر بکنیم

که عمق فاجعه را ناپدیدتر بکنیم

که بعد استعماری که پیر بوده و هست

کلاه استحمارت گشادتر شده است

که صبح خالی از انگیزه ی اداره شوی

که عصر یک پدر واقعا چه کاره شوی؟

که زیر پرچم اسلام ناب ایرانی

همیشه سهم تو کار است و کار درمانی

همیشه کارگر و کارمند خوبی باش

همیشه منتظر مردی و غروبی باش

همیشه سال که تحویل گوسفندان شد

به پای خستگی اسب ها صفا کردند

و قلعه های فقیر و اسیر حیوانات

برای مردن خوکان فقط دعا کردند

غروب هم دم رفتن به شکل سردی گفت

که عقل را وسط ظرف سگ رها کردند

که اسب های تعهد همیشه کار کنند

و گوسفند تعصب به فکر ما کردند

که ساکتیم و فقط ساکتیم و دائم ساک...


comment نظرات ()
به همونی که خدا یه روز گمش کرد
نویسنده : یوسف موسوی - ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩۳

فکر کن...

یه بعدازظهر

روی سفره ی نارنجی آفتاب پاییز

نه از سرما خبری باشه نه از گرما

من باشم و تو باشی و آسمان

با آبی ترین چارقدش

فکر کن...

رو به روی هم نشسته باشیم

ساعت ها...

راستی چی میشه که این گونه مواقع دیگه از سوزش چشم خبری نیست!

آخه هروقت که به چشم های تو زل می زنم دیگه پلک نمی زنم!

دقت کردی؟

من دقت کردم

تو اصلا پلک نمی زنی!

پلک نمی زنی

و باز هم پلک نمی زنی...

ولی یه چیزی توی چشمت به سمت من یه نوع حرکت دورانی داره

می دونی

خودم به یه نتیجه ای رسیدم

وقتی که به چشمت خیره می شم

وقتی به نگاهت گره می خورم

سرعت انتقال درونم به تو خیلی بالا می ره

یعنی دیگه فن بیان برام مسئله نیست!

هرچی اراده کنم همون لحظه منتقل می شه

ولی اون روز

یادته؟

اون روزی که یه دگمه باعث شد سینه ات درد بگیره

اون روز فهمیدم که بالاترین دریچه ی انتقال آدم ها به هم فقط چشم نیست

خدا رو چه دیدی!

شاید فراخ تر از مسیر سینه هم یه روزی تجربه کردیم

مثلا همین عدمی که با تمام وجودت می سوزاندم

فکر کن...

یه روزی بیاد

دیگه خیره شدن به چشمای تو حرام باشه

دیگه دیدن تو شکار عکاس های مزدور باشه

دیگه سینه به سینه شدن

دست در دست راه رفتن

زانو به زانو نشستن

حتی پیام های از راه دور!

با نان و آزادی تو رابطه ی مشروع داشته باشه

ولی با تو رابطه ی نامشروع!!!

فکر کن...

من این روزها خیلی گریه می کنم

تا حالا کسی بهت گفته بود که اشک من به سمت داخل چشمم جاری میشه!؟

اصلا اون جا کسی هست باهات حرف بزنه؟

منم کسیو ندارم

یعنی کسی حرفامو نمی شنوه

همون طور که اشکامو نمی بینن

من که دیگه فقط گریه می کنم

ولی تو همچنان

به چیزهای قشنگی که نیست فکر بکن

من هم به تو فکر می کنم فقط!

به تو فکر می کنم

به تو...

 


comment نظرات ()
پدرخوانده
نویسنده : یوسف موسوی - ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ دی ۱۳٩٢

توی هر لحظه ام شکسته ترم

بیشتر از همیشه خسته ترم

با گلوی خودم هم آغوشم

استخوان شکسته در گوشم

زندگی را تلو تلو رفتم

چرت گفتم هرچه می گفتم

قصه ای بیش نیستند و نبود

هرکه هر ادعا که می فرمود

گریه کردم به شادی مردم

گم شدیم از درون راز بقا

مست کردیم قبل آزادی

مست کردیم قبل استبراء

بچه بودیم شعر می خواندیم

درد سختی است این مشبک ها

بچه ها مادرم صدام زده

خودمم خسته ام به جان شما

بازی مهلکی است دیده شدن

توی تک چشم های خیره به من

بازی علم بازی شهرت

بازی من خدا بقیه فقط...

قصه ام قصه اید قصه فقط

نیم قرن دگر در این صورت

راز هستی درون راز بقاست

ماندگاری مان درون فناست

بچه ها مادرم به من می گفت

هرچه زیباست کار دست خداست

گم شدن از تمام فاعل ها

در ضمیری که بی اشاره به ماست

محو ماندن درون فعلی که

فاعلش مستتر درون شماست

درد دارم به گریه های مدام

عصر من سوخت در هوای جذام 

در ته دیگ ما سر سگ بود

آشپز هم خودش پدرسگ بود

سوختم در تو سوختی در من

سهم من گاو و سهم تو آهن

سهم ما کافران دینی مین

سهم مردان دین زمین و زمین

دست ما دین بی پدرمانده

دست مردان دین پدرخوانده !


comment نظرات ()
مشترک 1
نویسنده : یوسف موسوی - ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳٩٢

کار مشترک ادبی

نه محصول ایده آلیسم مطلق است

نه محصول رئال مطلق

کار مشترک ادبی مستلزم حیات اندیشه و دوگانگی حواس پنجگانه است

انسانی لازم است در یک تقابل پارادوکسیکال با خودش

وجودی مبتنی بر تفلسف پویا  روبه روی عدمی نسیان مآب

که ببیند و زنده را از مرده تمیز تنفس کند

که بشنود صدای حیات را از زیر انبان خاک مرده گی

به استشمام رایحه ی بازدمی عاشقانه

و لمس دلی آکنده از سینه ی شرحه شرحه

و چشیدن طعم گس مکیدن مخرج کلمات

کار مشترک جز به تنفس مشترک هر دم از بازدم بر نیاید

شهلا خرم پور...یوسف موسوی

http://www.5-0.blogfa.com/

 

 

 

درستش همین اشتباهی است که...

ته ش گم شدن توی چاهی است که...

تو باشی و من زندگی توی تن

بدن با بدن تا تو باشی و من

تو باشی و من مست کفوا احد

بدن با بدن دست و پا فی العقد

خدا روح را از تو در من دمید

کسی جز من و تو کسی را ندید

تو و من که هر لحظه درگیرتر

به این اوج هردم سرازیرتر

که باید بفهمیم و حاشا شویم

بیفتیم از جمع تا ما شویم

خدا پشت ابر است و خورشید نیز

به دیوار حاشا بیفزای تیز

حسد مردم مردم آکنده است

که فرهاد را کوه ها کنده است

بکش هر چه من رابه تصویر شان

بیاور مرا بر رخ این جهان

خدا پشت ابر است و من پشت تو

تمام جهان سمت انگشت تو

کشیدم تو را پشت خورشید و ماه

نه کامل سفید و نه کامل سیاه

میان دو آغوش از تشنگی

شبی آلی و غرق آغشتگی

تمام تو آمیزه ای از خوشی

و "ما"،نطفه ی حاصل از خودکشی

من بی من با تو را فکر کن

به آرامش توی ما فکر کن

به ماهیت شکل این اتفاق

به آزادیم با تو در یک اتاق

به من که ندیده است هستی کسم

به هستی نادیده ی خود قسم

به معلوم  این حس خوب و نجیب

به این حس نا آشنای عجیب

که باشی تو آرامشی در من است

"تو"یعنی فراموشی هرچه هست

زمان و مکان در تو معدوم شد

تناسخ زد و حجم محروم شد

فقط اندکی عقل و مردم وسط...!

خدایا نگهدارمان از سقط!







comment نظرات ()
هنوز...
نویسنده : یوسف موسوی - ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩۱

سلام دوستان مهربانم

و معدود...

غیبتم را در سالی که در گذر است بگذرید...

شاید آدم باشم/بشوم

سرم بزنید

نه با سر...با دل/جرأت

شاید خوب باشم/بشوم

و کار بنویسم

نه با سر...با دل/جرأت!

:

کنار حادثه ی شب کنار خالی تو

کنار خاطر پاک هنوز عالی تو

کنار مست کشیدن به عشق دست از دست

هنوز زندان فصلی است در حوالی تو

هنوز در جریان است بوسه و کف دست

هنوز قاتل خوبی است بی خیالی تو

هنوز گریه ی من روی گونه ات خیس است

هنوز عصیان دارد میان آلی تو

هنوز طعم گس پلک هات شیرین است

هنوز مسئله ها هست در چگالی تو

هنوز شب هایم در کنار تو به کنار

کنار آب کشیدن به خشکسالی تو

کنار خواب و نخوابیدن و نیوشیدن

کنار چشمه و نوشیدن و زلالی تو...


comment نظرات ()
پیراهن یوسف
نویسنده : یوسف موسوی - ساعت ٥:٥٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٠

...تو سهم غایت خاموش من نمی دانی

و حجم پرتو نوری که عشق می داند

و قدرت نفسی را که باز/دم گردد

و هرم چشم کسی که به یوسفی ماند

خری که در چمن است و سگی که در سخن است

هزار بلبل دستان دست اهرمن است

کمانچه دست کثیف هزار دستان است

که مثل یوسف در چاه نعره می خواند

من از بدایت وحشیت سخت می ترسم

که گرگ از تو نمیرد و من به تو نرسم

که خون پیرهنم باز گردنت باشد

که مرگ یوسف را خسته باز گرداند

دلم گرفته تر از چشم های گریانت

و تنگ تر شده از ابتدای پایانت

و بغض سنگی سرسخت راه بسته تری

که باز هم در یک چاه یوسفی ماند

قسم به اسب نجیبی که از نجابت خورد

به باوفائی آن سگ که از رفاقت مرد

به فهم گله ی شیری که از طمع ترسید

قفای ملت ما را کسی بخاراند!!!


comment نظرات ()
هم همه
نویسنده : یوسف موسوی - ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ آذر ۱۳٩٠

به آن که می فکرد از همه بزرگ تر است

به آن که خود کم بینیش چشم و دست ببست

به آن که واقعا از هم/همه بزرگ تر است

و آن که واقعا از هم همه در اوج نشست

به من به تو به شما به تمام غربتیان

به هر که خوش حال است و نخورده شد بد مست

بگو قرار همانی که بود پابرجاست

طلوع کن و غروب...لحظه ای است بی پیوست

بگو توان به زمان می رسان که بد تنگ است

بگو زمان به توان؟نه نمی رسد به الست

بگو به بازی من بهترم تمامش کن

بگو به جرم انانیتت کمر بگسست

بگو توان به زمان می رسان هوا ابر است

غروب هر لحظه ممکن است گیرد شصت

بگو مقابل مردم بمیر مردم شو

که هست می شود آن ذره ای که خود بشکست

بگو به هر که بلند است در تجرد خویش

به هر عدم که مهم است هست گردد هست

به هر که می فکرد از همه بزرگ تر است

و هر که خود کم بین است و آفتابه پرست

به هر که واقعا از هم/همه بزرگ تر است

و هر که واقعا از هم همه برآرد دست


comment نظرات ()
رجّاله ها همگی خفه
نویسنده : یوسف موسوی - ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ امرداد ۱۳٩٠

...و منتهای حقیقت برای یک انسان 

و شرح واقع یک شهر مملو از حیوان

و شهر،قامت افعی خوش خط و خالی 

که قرن هاست پر از زهر،در کمین نهان

نهان،تمام حقیقت تمام یک انسان 

نهان،نمایش قدر نهان ترین پنهان

و شرح واقع یک جامعه پر از...نه نه 

بگو تراکم سلول افعی سگ جان

چه بازها که نکشت و نبرد از هر یاد

عقاب ها که شب از یاد ارتفاع افتاد

نیا نیا که هوا بدتر از همیشه شده

چه فکر کردی تو حال ما عوض نشده

چراغانی شب را نبین فقط دام است

تمام،چشم همان افعی بد اندام است

به کام تک تک مان زهر خویش را نوشاند

همان ازل و همان ابتدا که بر ما راند

درون تک تک ما تخم زهر پاشیده 

بدن بدن تن ما را به خویش بلعیده

نوای خسرو ترک بیات در بیداد 

فرار شیرین از قصر حصر تا فرهاد

برای آمدنت آن که بیشتر داد است

تنش پر از خون بچه های فرهاد است

                            نیا که تا نرود آبروی ذاتی مان

                                              نیا که رو نشود باطن نباتی مان


comment نظرات ()
90
نویسنده : یوسف موسوی - ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٠

سال قدیم خوب نبود یعنی نگذاشتند دیگه...

اما خوب تمام شد...

سپاس گزارم از خدا که کمکم کرد تا بتوانم طی یک شعر که نامش را خسرو گذاردم یک خسته نباشید در شأن به  استاد  آواز  اصیل  انسانی   محمد رضا شجریان بگویم،بزرگی که با شبه بزرگان راغب و مشتاق به ستوده شدن تمایز داشت و شنیدن کار نه چیزی به وی افزود و نه چیزی از او کاست...

دقیقا همان که انتظار می رفت. 

در مورد این شعر که به احترام استاد و دوست داران پاکش منتشر می شود قبل از آن که محل نقد دوستان خوب شاعر و نویسنده شود ذکر یک نکته لازم است:

*زبان و فضای کلاسیک کار برای رعایت حال و سلیقه ی استاد که غالب آثار خود را از محل سروده های حافظ و سعدی و عراقی و... گزینش کرده اند کاملا عمدی است. 

 

.........................................خسرو

 

بخوان ای محمد به نام خدای                 خداوند نطق و خداوند نای

بخوان ای محمد بخوان از امید               شب عصر ما تا زمستان رسید

بخوان ای محمد در این قحط آب             بباران شرابی که تب کرده تاب

بخوان ای صدای برانگیخته                     صف نسل شیطان به هم ریخته

صدای سکوتی که فرهادها...                 که بر بی ستونی که شیادها...

بخوان،بغض تلخ ضعیفان بخوان               بخوان ای تو شیرین ترین خسروان

بخوان ای سر سربداران عشق               بخوان حنجر نی سواران عشق

صدای جنون مقفا بخوان                        صدای تماشای لیلا بخوان

بخوان ای هنرمند سبحان بخوان            عزیز خدا ای پدر جان بخوان

همایون و مژگان و ایران و من                   بگردیم گرد تو با جان و تن

«پسر کو ندارد نشان از پدر»                 در افراط و تفریط و غم در به در

«یکی قطره باران ز ابری چکید»              و اما پدر غیر دریا ندید

پدر هم کسی غیر دریا ندید                  و دریا پدر  را «به جان پرورید»

هنر هم «به جایی رسانید کار»             که در آسمان هم نماند قرار

و صوت الذی صبغه الله فیه                    و ذکرٌ و نورٌ من الله فیه

فتبّت یدا کل شرّالوجود                         بحولٍ من الله ربّ الوجود

 

اما کار جدید:

کاری که اشارتی کوچک در قالب هم دردی با زلزله زدگان نیز در خود جای داده

و تحت همین عنوان نیز تقدیم می شود:

 

ز ل ز ل ه

 

   آرام با خودت به خدا فکر می کنی              

شاید خلأ و یا خلئی از خلأ و یا...

آرام زیر سقف کبودی که گرگ و میش...        

عاشق شدی به نفع کسی که شکارها...

از پشت میله های قفس هی نفس نفس

عاشق شدی شبیه نگاهی به هیچ کس

نه؟ پس چه کس؟چگونه؟ چه شکلی؟ شبیه چی؟

هی ساکتی و خیره به جائی که هیچ جا

هر شب کنار پنجره ای رو به آفتاب

چشمی اسیر سفسطه ی خواب می شود

تکرار این مکرر مرگ آفرین به هیچ

آخر کجاست آخر این قهقرا کجا؟

بیدار می شوی که بخوابی که باز هم...

عاشق شوی که باز به نفرت و باز هم...

من خسته از تو و خود و آه و نگاه ها

بیدار می روم که بخوابم مگر تو را...

###

آرام زیر سقف و یک میله در تنش

در پشت میله های قفس،سرد...بی نفس...

آرام با خدا به خودش فکر می کند

مردی که غرق می شود از خنده ی خدا    

 

 


comment نظرات ()
آزمون
نویسنده : یوسف موسوی - ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ دی ۱۳۸٩

#نمونه سؤال آزمون سراسری سال ۶١ ق

*کدام گزینه به مفهوم درست جمله ی زیر نزدیک تراست؟

                 «کل یوم عاشورا و کل أرض کربلا»

١-حسین و یزید نماد تقابل حق و باطل بوده و در هر عصری متبلورند...پس همه ی انسان ها شاهد و شنونده ی ندای «هل من ناصر» بوده ،هستند و خواهند بود.

٢-مصیبت حسین به قدری بزرگ است که یکسره و در تمام زمان ها و مکان ها باید بر آن گریست...باشد که کمی از بار تکلیف آدمیان کاسته گردد... چه که همه ی روزها عاشورا و همه ی زمین ها کربلا است.

٣-اگر حسین زنده می ماند هر روز از ولایت امیرالمؤمنین یزید خروج کرده و در هر نقطه از زمین همچون خوارج بر منبر و محراب خلفای بر حق رسول الله می تاخت.

۴-همیشه جهان عرصه ی مقابله ی لشگر حسین با لشگر تا دندان مسلح یزید بوده و هست و خواهد بود...لازم به ذکر نیست که حد وسطی وجود نداشته و هر شخص یا شیفته و جان بر کف حقانیت حسین است و یا تطمیع و تهدید شده و جانب دار یزید...و این تکرار همیشگی و هر جائی است.

**دانش جویان عزیز در انتخاب چند گزینه ای نیز مختار بوده و مانعی وجود ندارد.

***با آرزوی موفقیت لطفا پاسخ های خود را در بخش پاسخ نامه فارغ از هرگونه گرایش سیاسی-حزبی نوشته و از تصریح نسبت به مسائل مابین حسین و یزید مانند بوق های تبلیغاتی،پول،سلاح،پست و مقام،فرصت نابرابر،مشروعیت،عدم تناسب ظرف و مظروف در مسئولیت،اسارت،حقوق زنان و کودکان،شهادت،تهدید و ارعاب،عوام فریبی،تطبیق انسان کامل و ناقص و بالاخره این که چه کسی چه کسی را می تواند تهدید کند و می کند و هر کدام از این شاخصه ها مربوط به کدامشان است پرهیز کنید که به ما و شما مربوط نمی شود...لطفا رعایت کنید.

****و در پایان و به مناسبت موضوع آزمون کلامی موزون خطاب به خروج کنندگان نامسلمان از ولایت امیرالمؤمنین یزید...

 

توئی که بود و نبودت تمام مسئله بود         

 و در تمام وجودت فقط معادله بود

تمام مسئله این بود...حل شدن/نشدن        

 که جای حل شدن این جا فقط معامله بود

سؤال ها متورم...جواب های مریض            

 و یک جنین... که درونش زنان قابله بود

حساب بسته ی ما وام دار هندسه نیست      

 نگاه...خسته ی دردی که مرد حامله بود

کسی به فکر کسی/فکر فکر کردن نیست       

شعار شکل شعوری که دست حرمله بود

تمام مسئله ها پاک می شود از تو

 و تو...بلند ترینی که محو فاصله بود 


comment نظرات ()
piggish
نویسنده : یوسف موسوی - ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸٩

غصه خوردن شبیه یک توالت                بغض های  گلوی  یک  سیفون

تشنگی   فلاش تانک    تنت                رد  اشکی  شبیه    یک   ناخن

ظرف چینی نازکت نشکست               می نشینی   به   گریه  باریدن

دکتری   در   سراب     آینه ات              هم نشینی    برای     قبریدن

درد    دارد    تمام     پنجره ام              شیشه هایم به سنگ چسبیده

از ترک ها دلم شکسته  شده              پا   یه    ها   یم   عجیب لرزیده

آفتی  از  دلم   به   کعبه   زده              سکته کرده است مغز قابله ام

قلب ها را کنار   سگ  بکشید              ردّ یک خوک   کرده   حامله ام

خوک ها عاشقانه های   تو  را             دفع کردند...      روی    آینه ات

قی کن از خوک روی ماهت را              دکترت مرد...     از   معاینه ات

تف کن این عشق خوک پرور را             خوک ها را  به حال  خود بگذار

هدیه کن درد سقط را به جنین             و خدا را به قلب خود  بسپار...


comment نظرات ()
89
نویسنده : یوسف موسوی - ساعت ٩:۱٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸٩

شاید تمام فلسفه ها شعر بود... یا

شاید سپید شعر من و تو نقاب بود

شاید حباب ما به سرابی نشست... یا

حتی سراب هم وسط یک حباب بود

هشتاد و نه حماقت یاران سهم کم

آری زمان عربده ی دیو ابلق است

سردار جنگل از بدن سروها گذشت

انگار قصه هر دو سرش در حساب بود

هر بار سال نو که مبارک...سیاه شد

مردم غلام شعبده ها بیشتر شدند

اینجا فقط به سمت خدا سجده شد و هیچ

باقی به سمت جعبه ی جادو شتاب بود

بگذر...دلم برای کسی که گذشت تنگ...

بغضی که در تمام گلویم نشست سنگ...

تا کی دوباره قدرت چشمان چون توئی

بگذر...همیشه سهم دل من شهاب بود


comment نظرات ()
کثرت
نویسنده : یوسف موسوی - ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ تیر ۱۳۸٩

تنها تر از تو نیست در این شهر سنگلاخ    اما درون کثرت من هم کسی نبود

حتی کسی صدای مرا هم نمی شنید      انگار سنگ نای مرا هم شکسته بود

 

من هم برای تک تک شان یک مسافرم    شاید کمی نگاه و کمی حرف بی دلیل

تنها دلیل غربت انسان شعور اوست          من بی شعور بود که لب نابجا گشود

 

آدم پس از تو فردترین زوج مبهم است         فرق میان وحدت ما با تو در صداست

تنها صداست حاصل این کثرت کثیف            آری صدا سکوت تو از مغز من زدود

 

ماشین مغز آدم و حیوان یکی شد و            روباه بوغ می زند و گرگ پیر گاز

آمپر که روی خط توحش به صد رسید      سگ گُر گرفت و آب یخ چشمه را ربود

 

  تنها تر از تو نیست در این شک نمی کنم  

               شک می کنم ولی به تمام فرشته ها

                                  تنها نگاه توست که مظلوم و ساکت است 

                                                   تنها نگاه توست که بر من نبست زود


comment نظرات ()
دهاتی
نویسنده : یوسف موسوی - ساعت ٧:٥٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ اسفند ۱۳۸۸

با گاوهای پرتوان شهرتان قهرم                   با گاوهای لاغر در روستا مأنوس

من با الاغ شهر هم هرگز نمی سازم          اما الاغ روستا را هی بغل هی بوس

در شهر پر نور شما یک بوف کورم من          دیوارهای موشها از شهرتان پر شد

قطعا برای گوسفندان هم چرایی نیست      حتی سگ چوپانتان هم دزد بی ناموس

با مرغ های شهرتان بسیار غمگینم              با مارهای روستا هم نکته در ترس است

اما درون روستا یک مار آزاد است                 نه مثل مرغ شهرهای در قفس محبوس

دیشب خروس کبلعلی با مرغ ها خندید        سگ هم کنار کبلعلی بسیار می خندید

 نه نه تمام روستا انگار می خندید                این ها کجا و ماجرای شهر انفارکتوس


comment نظرات ()
خریدن
نویسنده : یوسف موسوی - ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸۸

وضو بگیر و دو رکعت نماز استحمار          

برای خر شدن از هر چه فهم استغفار

و پیش چشم خدائی که لب به لب صبر است      

فراخ سفره ی خرما و شیر خر افطار

به جای بستن ره بر خران و خرداران                

حساب عقل در آغل ببند و خر بردار

خدا هنوز صبور است شیر خر بخورید               

که شیر قصه الاغ است آب بسته به کار

و شیر بیشه که خسته است از تراکم خر      

و کره خر که نشسته است روی تخت انگار

تمام قصه همین است خر شدن و شدن       

و دفتری که خریدند از آن کسان بسیار


comment نظرات ()
لا مؤثر فی الوجود إلا الله
نویسنده : یوسف موسوی - ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٧

و یک جماد معلق میان بود و نبود

که با نبات حیاتش نفس نفس فرمود

و بهر دوری از مختصات حیوانی

چه نطق‌ها که نفرمود چه بحث‌ها نگشود

 

و من که مثل معما میان بود و نبود...

میان گیجی سهمی که در خودم گم بود

الاغ وار فرو رفته پام در گل خویش

که در گذشته من تا چقدر کرده ورود

 

کسی که قدرت هر اتفاق را دارد

و کیمیاگری هر وفاق را دارد

و من که هیچ فرو رفته‌ای در اندامم

کدام عامل این باتلاق مسخره بود

***

دلش گرفت و کمی غرولند از سر درد

مگر چقدر توان است در تحرک گرد

تو در نهایت آسمان و من در عمق زمین

گرفتم آنکه مگس یک دو بال هم فرسود

 

شکست بغض عدم در سکوت سخت وجود

که لا مؤثر بین الجنود غیر وجود

خریتی که درونش به خویش می‌لرزید

که بود آن که نمی‌دید و دید هر که نبود

 

کسی که هالک و معدوم کوچه های فناست

کسی که منتظر جرعه‌ای کلام شفاست

کسی که ... جز تو کسی نیست... جمله تو خالیست

و جز تو نیست مگرهاله... مِه...توهّم...دود...

 


comment نظرات ()
سربازی
نویسنده : یوسف موسوی - ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٧

به مناسبت سربازی آنکه خود می داند...

پاشو   مادر    مملی    دیر     نشه     روز    اولی                      

                                                         پاشو  نون  چائیت  بدم  بخور  برو  ردّ   کمال

این       نظام    مقدسه...        خدمتشم      مقدسه...                      

                                                        مادرم کم نذاری... یادت نره... کار  بـی ســؤال

داداشت   یادت باشه    اونقده  این  جمله  رو  گفت                     

                                                        تا خدا خوشش اومد صـداش  زد  و  بعد یه مدال

باشه   مادر   قربون صفات برم     خوب می دونی                     

                                                      تا تو حرفی می زنی  ممدعلی   زود   می شه  لال

مطمئن   باش   عزیزم   مثل کمال    کار بی سؤال                    

                                                       ما که رفتیم... دعا کن   قسمت   مام    بشه   مدال

بیچاره  مادر پاکم...  ولی  ای   کاش     می دونست                    

                                                       آدم  عصر   کمال    چه فرقی کرده!!!    تا به  حال

من  به   امر   مادرم   دو  سال    نکردم   یه   سؤال                  

                                                       آره... حتی یه سؤال   از اون  همه   درد  و  ملال

ولی  الان   دیگه   من   خیلی   سؤال    دارم   مادر                  

                                                         از تو نه... از   آق کمال    و    از  خدای متعال

آق داداش کمال توو اون روزا که بود کار بی سؤال                   

                                                          صادرات   دخترای   باکره...   هی   بی خیال...

آق داداش   توو اون روزام   آدم بیست شغله بودش                   

                                                          تازه اونم نه جوون...   یه  پیرمرد  ضد  حال!!!

پیرمرد ٢٠ کاره...          ٢٠ تا جوون   بی کاره...                    

                                                          دودوتا چار تا می شه داف با لحاف تل با زغال

اون روزا   جرم و جزا   زوم شده بود رو بی چیزا                     

                                                         مافیای پول و قدرت بی سؤال هی عشق و حال

اون روزام    توو جبهه ها   فرمانده ها    با سربازا                    

                                                        جمله های    متعدی   می شدن   فرض محال؟!!

راستی...  تبریک می گما... ما... دیگه خود کفا شدیم                    

                                                     خر کفیم  از  انتخاب  خودمون این  دو  سه  سال

بگذریم   داداش کمال...        سلام     خدای    متعال                   

                                                     با اجازه   دو سه تا سؤال دارم   یه قیل و قال...

خدا جون... تو گفتی    اسلام   دین   سهل  و  راحته                    

                                                    پس چرا دین واسه ما   شده یه پتک بی مثال؟!!!

چرا   این   جا    همه   تند و..... غربیا      ملایمند...                    

                                                     چرا نیرنگ و دروغ   اونجا بده   این جا روال

چرا    این جا     همه    با    حق طبیعی       دشمنن                    

                                                     چرا عقلا تعطیله این جا    ولی    اون جا فعال

خدا جون...    یکی    میون    ما و تو        پرده زده                    

                                                     تو که سلطه داری  اما   واسه ما    شده وبال

نقش   اسلام     بر آب...     پرده ی   افراط  حجاب...                  

                                                    پرده خوانان   همه   در خدمت    روباه و شغال

بگذریم...  من می دونم    تو هممون ُ   دوست داری                     

                                                   تازه ما هم عشقمون توئی   خدا  پس  بی  خیال

بذا    هر کی     هر   چقد   می خواد     خیانت   بکنه                    

                                                  آخرش مهمه    که   کی   آدمه    کی دال و دال

حالا    دیگه    مادرم     پخته    شده    بعد  دو سال                  

                                                 می گه آدم   بدون حرف و سؤال    خامه و کال

ما  با  این  که   از  هزار تا    دو سه تاشو   پرسیدیم                 

                                                 شانس بیاره شاعره  به حکم   حاکم    نشه لال

                                       اقتلوا یوسف فی أی مکان ٍ و دم ٍ

                                       إنه ضدُ  نظام ٍ  و  حرام  ٍ و  حلال


comment نظرات ()
درد زمان
نویسنده : یوسف موسوی - ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٧

آری مـیــان ایـن تـشـتت هــای تـو در تـو       دیـگــر نـشــان از اتـفـــاق مــا نمـی مــانــد

جـز خـنـده ای و گـریـه ای و نــام فامـیـلی      مـصــداق بـعـــد وحـــدت  آرا   نـمــی مــانــد

این قصـه تـنـها غصـه ی جان ادیبان نیست     هـمـزاد نـاطـق هاست هـرگـز جـا نمی مانـد

هر علم را در سیصد و شصت سر مدرج کن    هـر سر فقـیـهی جامع است  و  وا نمی ماند

از هـر دری بـاری نه چندان تـوشـه می گیرد     سر خوش که از سـرداری سـرها نمی ماند

از مـوی تـا نـاخـن غــرورش جــهـل می بارد    از جـوهـرش جـز ایـن مـرکـب هـا نمی ماند

شـایـد تـکـثـر حـاصـل بـی محتوائی هاست      کـز صـــد تـفـکـر هـم  یـکـی  والا  نـمـی ماند

یا شـاید از فـهـم وسـیــع خـیل آدم هاست       کـز هـر دری گـوئـی  یکــی  شنوا   نمی ماند

حتـما دگر صـدرا و سینا را ملخ خورده است       یک تن دگـر در سیـنـه ی سـیـنـا نمی ماند

آری مـیــان ایــن تـشـتت هــــای تو در تو       حتی  تــمــیــز  زشـــت از زیـبــا نــمـی مـاند

                                   هم زشت زیبا می شود هم بر رخ یوسف

                                   دیــگــر زلـیـخـا عاشقی شـیدا نمی ماند

اما یادمانی از ...

زان صـبح که دیـده ام تـو را در بر خویش            یـاد آمـدم از حـادثـه ی دلـبـر خـویـش

این حادثه ی عشق که در جوهر توست           صـدهـا گهر ناب بـه پـایـش سـر پـیش

آرامـش و مـهـری که نـشان دل توست            شـرمـنـده نموده است دل این درویش

هـر سـر که فـتـاد قـرعـه هـمـسریت              در سـاحـل آرام تـو دور از تــشــویــش

آبـاد بـد از خــاطــره ی دلــبــر مـــــن               آبـادتــر از قــبــل بـه یــمـنــت تـجریش

زیـبـا سـخـنـت جـلوه ی مهر و برکات                گـفـتیـم ولی حسن تو باشد زین بیش

                                    آخــر بــه چــه مانـنـد کـنم جلوت تو

                                    زیبا دل یـوسف است از عشق پریش


comment نظرات ()
شکوِِِه
نویسنده : یوسف موسوی - ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ خرداد ۱۳۸٧

نمی‌دانم که محبوبی چرا دیگر نمـی‌بینم

                          شـرابی بر کف خوبـی چرا دیگر نمی‌بینم 

    

شراب تلخ مردافکن ز دست حافظ افتاده؟

                      مصون از هر شر و شوری چرا دیگر نمی‌بینم

 

نه عالم جـهـد بـایسته نه عابد زهد شایسته

                        تنی پرکار و پر قوت چـرا دیگـر نمی‌بینم


دل و آئین‌مان یک‌سر به نام دین پر پر شد

                        نموری از یــم حیدر چرا دیگـر نـمی‌بینم

 

یکی مستـور استقلال و یک پرشور پیروزی

                        بـرای سبـزها یاور چـرا دیـگـر نـمـی‌بینم

 

هـمـه از هم گریزان و پریشاتتد و دل‌مرده

                        محبت را کـسی خورده؟ چرا دیگر نمی‌بینم


هزارن خوان گسترده کسی مهمان نیاورده

                        خــدایـا میـزبانی را چــرا دیگـر نمی‌بینم


لبـی گـر بـر لبـی آید به رسم عاشقی نبود

                        نـشـان از کــام لیـلائی چرا دیگر نمی‌بینم

 

کـجـا رفتند عـاشـق‌ها چه آمد بر شقایق‌ها

                        دو تن را دست بر گردن چرا دیگر نمی‌بینم

 

هوا خاکستری و سرد و مرغ عشق هم مرده

                        مـسیح چـشـم بـگشائی چرا دیگر نمی‌بینـم

 

         گذار این دردها یوسف که کامل نیز گریان شد

 

          به حـال خـفـتگان چـون و چـرا دیگر نمی‌بینم

پ.ن1:

 

سرودم برای آنان‌که به نام علم ولی بطورغیرعلمی جریان سازی نموده و پس از همراه کردن معدودی، کسری از مسیر را طی نکرده به خاموشی می گرایند...حرکت  و جریان مبتنی برعلم، صرفا سیاق و چارچوب و شکل و فرمول نیست...بلکه مهمترین ویژگی یک جریان علمی، گستره ی تأثیر، توأم با بقای اثر است که متأسفانه بسیاری از کارهای در حال شکل گیری در عصر ما ازهردو فاقد است و یا حداقل یکی از آنها را ندارد...

گفتم اگر می‌شود ازنظم به نثر رفت...دیگر ردیف کردن بی قافیه که رنجی ندارد...ادیبان ما که چنین ستارند و اغماض آرند این نیز ببخشایند...

اما اتفاق در تحیرشان افتاد...چنان از نبود قافیه مبهوت که گوئی تا کنون هیچ بی وزنی و بی‌قافیه‌ای نبوده و ندیده‌اند...فریاد‌ها که نشست پرسیدم:

-اگر بخواهم اینگونه بسرایم گناه چیست؟

: گناه ردیف بی قافیه‌ی توست...چرا کاری می‌کنی که تا کنون نشده...می‌خواهی قافیه را رها کنی یا سپید بگو یا نو...

-چشم قربان...

اگر امر دیگری نیست جسارتاً فقط می‌خواهم قافیه را رها کنم، نه وزن و قافیه را...حال دستور چیست؟

:ببین آقاجون تو نمی‌تونی از خودت نو‌آوری به خرج بدی...

-چرا؟

:چون هنوز شأن و جایگاه خاصی در ادبیات نیافته‌ای که بر پیروانت ارائه‌ی طریق کنی

 

-قبول کردم...چون ما جماعت ایرانی بیش از حد به تقلید و مرجع تقلید خو کرده‌ایم...تا جائی‌که خلاف علم و حتی گاهی خلاف عقل را نیز در این پوشش بی چون و چرا پذیرفته‌ایم...

اما در این گفت‌ها شنیدنی هم بود:

1)بحث طرح و به تصویر کشاندن حالات و شرایط شاعر که بدان شعر سینمائی اطلاق شده...

2)بحث پیاده سازی اثر گذاری شرایط  و حالات شاعر در شعر وی...

فرمودند که مراعات این دو، گاه به شکست قالب و گاه به قالب‌های تلفیقی می‌گراید...

عرض این حقیر... که خود بیش از یارانم به نیستی خود و فقرم  واقفم  و گویا...این است که حتی در چنین

دیدگاه‌هائی که می‌تواند منشأ زیبائی‌هائی گردد وافر،باید چارچوب تعریف شود تا هر که چون یوسف از ره رسید راه را برای خلقی جدید باز نبیند...

تمام این اتفاق رخ داد که گفته شود معبر ادبیات امروز حاشیه ندارد،راه و بی‌راهش علم نشده وصحتش مشمول اصالت شور است و شعف...واقع این است که اگردرهمین کار، کمی اصرار و یک مثقال حمایت چاشنی شود مکتبی خواهد شد با حامیانی سینه ‌چاک...لطفا به جای انکار یک نظر به عرصه‌ی وسیع ادبی بیفکنید.

پ.ن2:

بدیهی است که شرح فوق کافی به مقصود نیست...چه در چنین مجالی که ظرفیت تبادل فکر ندارد بیش از این میسور نیست... بهر حال پوزش می‌طلبم و سپاس دارم از گل‌هائی که با نظرات با ارزششان بنده را دیدند و گزیدند و ز تلخم نبریدند...از همه‌ی‌تان سپاس دارم بی استثنا و کم و کاست...خاصه فردین عزیز که توصیه در نگارش این الحاق نمود.


comment نظرات ()
اسم فاعل
نویسنده : یوسف موسوی - ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٧

از سعی من تـا رأی تو جـز گوش چـشمت راه نیست

                                گـر گـوش چـشمی ننگری پایان ره جز چاه نیست

ســودای سـعـی و همت و رنــج و ریاضــت از چـو من

                                گر خوش نیاید بـر چـو تـو قـدرش پری از کاه نیست

تـو سـرو رعـنــا قــامــت و دورت پــر از شــمـشــادها

                                حق داری ار گویی که هر خس لایق این جاه نیست

ما کس بدیم و خس شدیم از بی کسی واپس شدیم

                                بس ناکـس آمــد گـرد مـا ایـن جـز تو کس آگاه نیست

مـکــر پـلـیــد انـسـیـان...   شـبــگـیـرهــای جــنّــیــان...

                                بی حـکـمت ایـن نـامردمـان را رخصت جان کاه نیست

از گـــیر و قـــال جــنّــیــان گــاهــی رهــا گــشتن توان

                             اما زمـــکــر انــسیــان مــأمــن جــز آرامــگـــاه نـیـسـت

گـفـتـم بـه اربـاب فــلان صـعــب اســت کــامم در جهان

                              ایــراد بــرگــوئــیـد عــیـان بـخــتم چــــرا همـــراه نیست

گـفـتـنـد ذاکــر نـیـسـتـی بــر نــفـس قــادر نـیـسـتــی

                             شـیـطـان مــسلـط بـر کـســی جـز غـافـل گـمراه نیست

ای مـا کــجــا و ذاکـــری یـوســف کـــجــا و قــــادری

                            جـز دســت و پــایــی ظـاهــری از ما به جولان گاه نیست

کس نیست از خیل یــلان گـویـد بـه این بی حاصلان

                            کـایـن اسـم فـاعـل هـایـتـان جــز وهــم در ســــفّاه نیست

کـــو ذاکــری کــــو قـادری گــــر او نــجـنـبـاند ســری

                           ذاکـــر هــو... قــــادر هـــو...الـفــاعل الّا الــلّـــه نــیسـت

هــذیـــان بـبـافــی ذکــر را هــر ســو بتــازی فــکر را

                    بــنــگــر نـمـاز بــکــر را...       بـــیــچـاره دورت آه نــیــســت

آری چـــه داری ادعـــا...  انـــســـان إلّا مــا ســعــی

                          سـعــیــی نـمـا دیـگـر رهــا کـس بـر ســـزایـش راه نـیـسـت

تــو همـتـی در پیش دار بعــدش دگر سر پیش دار

                           فـعــل تــو بــی پـیـونـد او جــز نـفـخـه ای بــی گــاه نیست

 

                     یوسف چه در پـیـچ آمــدی از هیچ تو پیدا شدی

                     گر او بخواهد پادشاه ارنه کسی در چاه نیست


comment نظرات ()
کربلا
نویسنده : یوسف موسوی - ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ دی ۱۳۸٦

ظـهـر عـاشـورا قـلـم بـر محتوایم می‌کشد             بر دو چشم و دسـت و پا و ماجرایم می‌کشد

خـاک عـالـم بر سر همچون منی بی‌محتوا              مـسـت دنیا گشتم و او هـر کجایم می‌کشد

در بـر چـشمـان خـواب‌آلـوده‌ام کـشتـی دل             راحــت و بــی‌دغـدغــه بی ناخدایـم می‌کشد

از مـیـان دسـت‌هـای سـاکــن و افـلیج من              دفـتـــرم را بـــا تـمـام آیـــه‌هــایــم مـی‌کـشـد

پای سـسـتـم را چه نامردانه می‌پیچاندش              شـاه‌راهــم را زده بـــر چــاه پــایـم مـی‌کشد

دم بـه دم هـر اتـفـاقـش بر تنم نقشی زند              سستی و فقر و حقارت جای جایم می‌کشد

سـالـها شد کـل یـوم و جای‌هـایم کــل ارض         دائــمــا دیـدم یـزیـدی زیــر پــایـم مــی‌کـشـد

آب‌رویـم رفـت ای سـردار سنـگـر‌های عشق         مـن نـدانـستــم چــه پرقدرت قبایـم می‌کشد

در بـرم هیچ و پسم هیچ و مقابل هیچ هیچ            ذره‌ ام هـر شـبـه بـادی پـا زجـایـم مـی‌کـشد

دیگــر ایـن نـاچیـز زرد و ناامید افـکـنـده ســـر     روی پایـت تا که خواهـد هـر کجـایم می‌کشد

برکفم جز عجز و نقص و نیستی حاصل نشد         این‌چنین سرمایــه‌ای کی تا خدایـم می‌کشد

من کجا و کربلا و کار هفتاد و دو تن             بانگ هل من ناصر است اینها که نایم می‌کشد

کمترین مخلوق با دستان بـسـتـه بر در است      شـیــر عـاشـورا عـلـم در کـربـلایم مـی‌‌‌کــشد

                                     یوسف از خود کی تواند فتح میدان بلاش

                                     ذوالفقارش یوسف زهـــرا بـرایم می‌کشد


comment نظرات ()
وداع
نویسنده : یوسف موسوی - ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٦

ای بالا ترین دستها...

در تمام لحظات پاک و لطیفی که قیصر و قیصرها خود را ذره ذره می‌نگارند بر تو...تمام وجودشان چشمی‌است که بر لحظه‌ی صعود به  تو دوخته شده...لرزان و اشک ریزان...پر از دلهره و استرس و اضطراب که...

آیا بر من آغوش خواهد شد؟؟؟

به لطافتت قسم بر ما خرده مگیر که خرد می‌شویم...غم ندیدنت در سالهای فراق استخوانمان را ترد کرده است...گاهی که بر تو می‌رسیم بیماری هستیم ضعیف و متوقع...

بیمار خود تیمار کن ای مهربان ای یار...

خطاهامان بگذار...نداهامان بشمار...و در جرگه اقربا بگمار....ای که امید تنها در تو معنا یافت.


comment نظرات ()
رمضان
نویسنده : یوسف موسوی - ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٦

اللــــهـــم رب شـهــر رمــضــان        الــذي انــزلـت فــيـــه‌ الــقــران

ســالـیانی گـذشـت و ايـن فـرصـت       آمـد و رفـت...هـيـچ حـاصـلمان

بــه اذانــي بـهـــار مــا بــرســــد         بـه نـمــازي در انـتـهـاي خزان

چه خوش است بين اين اذان و نماز      شـرب انـسـان و شربت حيـوان

...

«مــا گــدایـــان خـیــل سـلـطـانـیـم»      کــس جــز او هم نبـود حامیمان

.

مـن عــاجـز چـه حـاصــل از قـدرم      کـه رســاني زمـان من به تـوان

عـــائــذ ٌ لائـــــذ ٌ بـــيـــن يــديـــك        فـتـرحـم ضعيـف... يا سلطـــان

مـكـر انـسان پـسـت و جـن شــرور       مي‌ربـودم چــو نــامــدي قـرآن

مــا گــدايــي بـه غــايـت آورديـــم         فـقـر ذات و صـفـات...قد كمان

نـوبــت غــايــت عـنـايــت تـــوست       هركه درشأن خويش بر پـيـمـان

.

مـا گــدایان، مـلـك طـلـق تـوئــيــــم         قـدر ما را به شأن خود برسان

درهــمــه عـمـر جـز عـنـايـت تــو         مـردمـي رو نـكــرد مردمـمان

ربــنــا... هـب لـنـا مـقــام لـقـــاك          وشــــرابــاً بـكــأسَـي الحـدقان

اتــصــال مـيــان شــاه و گــــدا؟!!          يوسف اين نيست قصه‌اي آسان

                  همتي لازم است قدِ عـلــي...

                 قامتي چون بلند قائم...هان!!!                

 


comment نظرات ()
غربت عشق
نویسنده : یوسف موسوی - ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٦

یـار مـن سـرگشتـه روان شـد پــی اغیــــار           من نیــز روان از عقب یــار چــو اغیـــار

هـر قــدر کــه گفـتـیـم ز اســرار و حقـــایق          یـک نـقـطـه نیـفــتـاد اثـر در دل پـرگــــار

پــرگــار چــو فـــرّار بُـــدی طــــرح نبـنـــدد       افــکــار پریـشـان بشـود بــر در و دیـــوار

ایـن دخـتـرکــان از ســر اغـیــار چــه داننــد        انبــان هـــوس بـازی صــد روبــه مــــکار

آراســـــتـه بــا پــــول پــدر سـفــــره آخـُـــــ‌ر      تــا شــیـر بـنـوشــد زتــن آهـــوی بـیــمــار

افســـوس کــه مـا قـــدر مـی نـاب نــدانـــیــم        گـردیم زعـصـری و نـمانــیـم بـه اعـصــار

چون عشق به سویی شود و عشوه به سویــی        کـمتـر بـرود شخــص ره عــشـق شرر بار

افســانه آن دوره گــذر کـــرد کـــه گـفــتـنـد          عشـقــی صـنـمی کــرد مـیـان در و دیــوار

دیـگـر تـو نـبـیـنـی بـنـویـسـنـد لطیـفــــان            از عـشـق ز خـون خـود و سـرنـیـزه مـسـمـار

دسـتــی بـگشــایـیـد دعــایــی بــنــمـایـیـــــد          بـاشــد کــه نگــیرد گـهر عـشــق ز ما یــار

رسـم است در این دوره که عـاشق بـگدازند         صــد بـار نـه بـسیـار شــدم مـیــثــم تــمــّـار

                                        مـیـثـم اگــر آویـختـه از دار عـدو شد

                                        یوسـف شده آویخـتـه از چـوبه‌ دلـدار

***

یوسف چه کنی گلایه از دلبر خود             هر روز کشی خرقه غم بر سر خود

او دعوتی از زلال عشق تو نکرد                خود کرده توئی نه او بنوش آذر خود


comment نظرات ()
وصف عيش
نویسنده : یوسف موسوی - ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٦

سكــــوت مي كنــم و مـي روم بــه ديــدارش               مگـــر بـه ستـــر عيـــوبم كنـم گــرفـتـارش

وگــر به تيـــزي چشـمـش دريـــد ســتـر مـــرا                جدا کند من و این دل  بـه تيـــغ قهــارش

.

سیـاه رویـی مـن گــر کـه شرمسـاری اوست                گنـاه دل چـه بـود کـایـنچنین شـده زارش

سيـاه دانــه تـر از من اگــــر نـديـده چــه غـــم               سيـــاه دانــه بــرم بـهـر جــمـعــه بـازارش

چو ســر رسيــد و خريــد و ببـــــرد خـانـه مــرا                صبـــور مي نـگـرم بـر دو چشــم بيدارش

چو شب رسيد و رميد و به خواب هفتم رفـت               سياهي من وشـب هر دو بهـره بـردارش

چه خوش تـجـانـس رنگي چه استتار خوشي             چه مهربان شــب و زيبـا لبي به اسحارش

ببوســــم آن لـب لـعـــل و ز گـــريــه دم نــزنــم              كه شــاد بايـدم اين شب ز لـعـل خونبارش

بـه بوســـه بوســـه سپـارم ز پــاي تـا فرقــش              به خلـسه لب بگذارم به چشم بيمــــارش

« ببوســم آن مــژه شــوخ عافـيـت كـــش را »             به عشـق شبنم گرمي ز چشـم تب دارش

نـهـم ميـان كـف اش صـورت و ببنــدم چشــم              بهشــت را به تمـنـا كشـــم در اين كــــارش

چو لـب مكيد ده انگشـت او به بـوســه عشق             عنــــان دل هــمـــه بـر‌‌ّد دو دســت طــرارش

بـه لطـــف مــــوي بلنـــدش تمـــام بشمـــارم             هــزار و يـك شـب هـجـر و غـم شــرر بـارش

بـه پـشـت پـلـك لطيـفـش ظــريــف بنـويــسم             كـه يوسـف آمــد و رفــت و نـكــرد بيـــدارش

                                    رقـيـب گــو كـه بخـوانــد ظــرافـتــم بـــر پـلـك

                                    چه عشق باشدش اين عشق مردم آزارش


comment نظرات ()
صحبت
نویسنده : یوسف موسوی - ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ خرداد ۱۳۸٦

ازتلاقــــي تـــو با مــا خبري نيست كـــه نيست         پاره تر از جـــگر ما جــگري نيست كه نيست

گريــــه از چشم كه نــــه از دل خونيــــن كردم          ابر تر از دل ما چشم تــــري نيست كه نيست

آنچنـــان سوخته از عشـــق تو بال و پــــر مــن         كه دگـر تا ابــــدم بال و پري نيست كه نيست

اگــر از چشم ترم رفتــــه و دل خستــــه شــدي       در دلم غير تو شخص دگري نيست كه نيست

سخــن از يـــار شنيـــدن حـــرف از يـــار زدن          بجز اين شغل شريفـم دگري نيست كه نيست

ســـالــها رفــت و من غمــزده را جــز در تـــو           ز در هيــچ كس اميـــد سري نيست كه نيست

هــر چـــه فريـــاد كنـم داد مــرا فـــايده نيست          زانكـه بيـــداد تــو را دادگري نيست كه نيست

اين هــمه قول و غــزل صـوم و صلاة شب و روز        اگـــرم بـــاز نيايــي ثمـــري نيست كــه نيست

آن همــه حورو قصـــور و نـــعم خــلد بريـــن            فارغ از چشم تو هيچم نظري نيست كه نيست

هــر چه از چــلـــه شعرم زده ام تـــيـر غــــزل          همـه بي فايــده رفت و اثـري نيست كـه نيست

گـر چـه خـم شد كمـر و تيـره شـده چشمـانم          از دل آينـــه ام صـاف تـــري نيست كــه نيست                             

                                     مگــرم خـــــود بنمــــايي ره پســتوي وصـــــال

                                     كه به همت بر يوسف كمري نيست كه نيست


comment نظرات ()
عطش
نویسنده : یوسف موسوی - ساعت ۸:۳۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٦

آه چه دلتنگم

عجب هواي غمي

كنار تربت سهراب جاي من خاليست

فضاي خانه قبرش چقدر روحانيست

آه چه دلتنگم

عجب عطش زده ام

دگر ندارم تاب

كجاست جام لطافت كجاست آب لطيف

لطافت آنچه كه هست و هر آنچه آمد و رفت

تمام تشنه منم....         تمام تشنه منم...

رهان روح سبكبال من خودت ز تنم

بر آسمانها شو

به كهكشان پر از نور

واله و مستور

بنوش با زهره

برقص با ناهيد

به ضرب و ساز ثريا بخوان سرود سپید

قیام کن پس از آن بر چهار سوي جهان

به اقتدای لطافت از ابتدای زمان

لطافت آنچه كه هست و هر آنچه آمد و رفت

تمام را بستان

تمام تشنه منم

قیام کن به هزار رکعت نوای ردیف

نماز کن به لطافت به اقتدای لطیف

به اقتدای دو دست و دل كمال الملك

به چشمهاي غزال

به عطرهاي بهار

به تار تار نوازنده هاي مست نگار

به هاي هاي دل آن گلوي بي همتاي

تمام تشنه منم

صعود كن ز تنم

قیام کن به اقتدای ژرفناي امين

به ماه و تك تك سياره هاي حلقه دين

به خون عشق شهيد

به سبزهاي رشيد

به صبح عدل سپيد

به بهره مندي يكدست خانه هاي زمين

به دستهاي كريم

به خنده هاي يتيم

به لحظه لحظه مكيدن ز لعل خيس حبيب

به عطر كامل سيب

به سخت راه صداقت

به عشق بي شهوت

به مهرباني بانوي ناز سيمين قد

به لحظه هاي وصالش نهان شده در شب

پر از طراوت و تب

به حسن یوسف مصری

به صدق آیینه

نفس نفس زدن عشق در بن سینه

به صبر بي پايان

به اوج يك انسان

به آنچه هست لطافت...هر آنچه آمد و رفت...

قیام کن تمام را...           

تمام تشنه منم...                تمام تشنه منم...


comment نظرات ()
...و بعد آوارگی
نویسنده : یوسف موسوی - ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٦

                        فروختیم لطافت به نیم جو لذت

                                        کنار یار دل آرا به لذت شهوت

                                        

                                         نفهم بوده ام و کرده ام نفهمی بس

                                        تو رحم کن به من بی شعور در غربت

 

                                        به بوی و روی لطیفت نمود گستاخی

                                       دلی به بوالهوسی و تکثر ثروت

 

                                      گریخت کودک زشت از کنار مادر حسن

                                     کجاست آنکه اشارت کند ره عودت

 

                                     در ازدحام و شلوغی نفس نفس شده ام

                                     به ضرب هق هق بغضی ز شدت ذلت

 

                                     غلط بود... نفروشید یار جانی را....

                                     به نار جهل مسوزید خرمن حکمت

 

                                     کنار یار دل آرا بمان و شاهی کن

                                    که حسن روی و میانش شکست هر قدرت

 

                                   کجاست آنکه در آغوش او چو جان بودم

                                   در اوج قله مهر و عنایت و مکنت

 

                                  کجاست آنکه کنارش چو می نشستم من

                                  کسی نبود رقیبم به عزت و هیبت

 

                                 کجاست آنکه کنارش چو راه می رفتم

                                 بلند پایه تر از من نبود در قامت

 

                             کجاست آنکه چو چشمش به چشم یوسف دوخت

                               تمام محتوی چرخ سر شد از حسرت

 

                               خموش ای دل سرکش،عنان بریده مست

                                کلاغ هرزه... کجا و... فرشته عفت

 

                               به داشتم چه بنازی کنون چه میداری

                              گناه غفلت و امید وصل در فرقت      


comment نظرات ()
به یاد پدر...
نویسنده : یوسف موسوی - ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٦

یادش به خیر کودکی ام در دل کویر...

آن خانه های خشتی و سختی کار و بار

راه دراز مزرعه تا ده،کویر و مار

یک نوجوان و گاری لنگان پر ز بار

آری کویر و((داس و جو و گندم و درو))

آوای غم فرشزن خسته پشت دار...

این واژه های سخت زنده کرد خاطرات

یاد پدر که رفت در آن شب کنار یار...

آرام و شاهوار...

مغرور و استوار...

از دست روزگار... از دست روزگار...

مادر بفکر کودک اندر نهاد خود

تا صبح زار زار

یک ماضی زوال

یک پیش رو سؤال...

از ترس بی قرار

از دست روزگار... از دست روزگار...

شاید به طول و عرض یتیمی در این جهان

دردی به جان عالم و آدم شرر نکرد

اما گذشت...می گذرد...دیده ایم ما

خوش گفت آنکه گفت به دوزخ توان نشست

گر باشدت عنایت چشمانش هم نشست

اما کنم فغان

در آن زمان ز جان

کز مردمان چشمه چشمش مرا گسست

یوسف شوم به شاهی جنات مصر هم

جنت عدول جوهری آغاز می کند...

هر شاخه ای ز طرف درختان میوه اش

صد گوی آتشین به سرم ساز می کند

رحمت کند خدای پدر را که می سرود

یک شعر پر ز توی...

هر جا که با منی...خوش دل شوم عیان...حتی به قعر چاه...

هر جا که بی توام...نالان و خسته جان...حتی به قصر شاه...

آری چنین نوشت پدر ساده و روان

سر مشق عشق عالیه در ذهن کودکان................خدایش رحمت کند.

و در این یاد...مهرسا را سپاس...

که با گزینش واژگانش...

درخت تکیده سالهای ماضی ام را تکاند...

تا میوه هایش به نرمی احساس خاطرات...

پدر و کودکی ام را تجدید نماید...

و آیینه را...

که با ندای مقدس مهربانی...

بر صفحه زلال خود، بطول صداقت و عرض محبت...

خر مهره دل بی خاصیت را غلطاندن پذیرفت....

تا ز زنگار زداید و به گفتار در آید.


comment نظرات ()