یوسف

حساب غلط
نویسنده : یوسف موسوی - ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩٤

دست از سر کسی که شدم بردار

بگذار تا همیشه خودت باشم

با تیشه عشق را به دلم حک کن

فرهاد باش تا که فقط باشم

 

در آستان ماندن بعد از مرگ

در آستان رفتن از بی تو

در آستان عشق و فصلی سرد

بگذار مثل قبل گلت باشم

 

اینجا برای عشق کمی دیر است

اینجا برای عقل کمی زود است

گویی دوباره نوبت قربانی است

بگذار من فدای غمت باشم

 

غم داستان سرد زمستان است

غم ربط گرگ با سگ چوپان است

غم گریه های کودک بی نان است

بگذار غمگنانه پلت باشم

 

این روزهای بی تو چه بد سرد است

قاضی گرسنه است پلیس از آن...

تهران که کوفه نیست پر از مرد است

بگذار من حساب غلط باشم


comment نظرات ()
جنود عقل و جهل
نویسنده : یوسف موسوی - ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ اسفند ۱۳٩۳

دلم معادله ی با دلت دومجهولی است

که در کدام زمان و مکان بی مرزی

برای وحدت مان در نهایت کثرت

مراسم ختمی در عروسی فرضی

به ضرب و زور برقص و ب/خون و شادی کن

که انقلاب که شد باقی اش خودارضایی است

مرا به جرم تو بردند از هزار جهت

تو را چه با آلات تناسل قرضی!؟

نشان بارز این شهر مرگ خاموش است

تو در بدن باشی روح در کفن باشد

«طبیب عشق مسیحا دم است و مشفق لیک»

تو با کدامین عضو خود عشق می ورزی!؟

حسین پرچم خوبی است بعد عاشورا

که روی بام تو هر روز مسلمی پیدا است

ستاره ها را باید به شب صلیب کشید

که بی دلیل شب را به شب تمام کنیم

که گیج باشیم و هی فقط سلام کنیم

که روی هر رنگی را سفیدتر بکنیم

که عمق فاجعه را ناپدیدتر بکنیم

که بعد استعماری که پیر بوده و هست

کلاه استحمارت گشادتر شده است

که صبح خالی از انگیزه ی اداره شوی

که عصر یک پدر واقعا چه کاره شوی؟

که زیر پرچم اسلام ناب ایرانی

همیشه سهم تو کار است و کار درمانی

همیشه کارگر و کارمند خوبی باش

همیشه منتظر مردی و غروبی باش

همیشه سال که تحویل گوسفندان شد

به پای خستگی اسب ها صفا کردند

و قلعه های فقیر و اسیر حیوانات

برای مردن خوکان فقط دعا کردند

غروب هم دم رفتن به شکل سردی گفت

که عقل را وسط ظرف سگ رها کردند

که اسب های تعهد همیشه کار کنند

و گوسفند تعصب به فکر ما کردند

که ساکتیم و فقط ساکتیم و دائم ساک...


comment نظرات ()
به همونی که خدا یه روز گمش کرد
نویسنده : یوسف موسوی - ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩۳

فکر کن...

یه بعدازظهر

روی سفره ی نارنجی آفتاب پاییز

نه از سرما خبری باشه نه از گرما

من باشم و تو باشی و آسمان

با آبی ترین چارقدش

فکر کن...

رو به روی هم نشسته باشیم

ساعت ها...

راستی چی میشه که این گونه مواقع دیگه از سوزش چشم خبری نیست!

آخه هروقت که به چشم های تو زل می زنم دیگه پلک نمی زنم!

دقت کردی؟

من دقت کردم

تو اصلا پلک نمی زنی!

پلک نمی زنی

و باز هم پلک نمی زنی...

ولی یه چیزی توی چشمت به سمت من یه نوع حرکت دورانی داره

می دونی

خودم به یه نتیجه ای رسیدم

وقتی که به چشمت خیره می شم

وقتی به نگاهت گره می خورم

سرعت انتقال درونم به تو خیلی بالا می ره

یعنی دیگه فن بیان برام مسئله نیست!

هرچی اراده کنم همون لحظه منتقل می شه

ولی اون روز

یادته؟

اون روزی که یه دگمه باعث شد سینه ات درد بگیره

اون روز فهمیدم که بالاترین دریچه ی انتقال آدم ها به هم فقط چشم نیست

خدا رو چه دیدی!

شاید فراخ تر از مسیر سینه هم یه روزی تجربه کردیم

مثلا همین عدمی که با تمام وجودت می سوزاندم

فکر کن...

یه روزی بیاد

دیگه خیره شدن به چشمای تو حرام باشه

دیگه دیدن تو شکار عکاس های مزدور باشه

دیگه سینه به سینه شدن

دست در دست راه رفتن

زانو به زانو نشستن

حتی پیام های از راه دور!

با نان و آزادی تو رابطه ی مشروع داشته باشه

ولی با تو رابطه ی نامشروع!!!

فکر کن...

من این روزها خیلی گریه می کنم

تا حالا کسی بهت گفته بود که اشک من به سمت داخل چشمم جاری میشه!؟

اصلا اون جا کسی هست باهات حرف بزنه؟

منم کسیو ندارم

یعنی کسی حرفامو نمی شنوه

همون طور که اشکامو نمی بینن

من که دیگه فقط گریه می کنم

ولی تو همچنان

به چیزهای قشنگی که نیست فکر بکن

من هم به تو فکر می کنم فقط!

به تو فکر می کنم

به تو...

 


comment نظرات ()
پدرخوانده
نویسنده : یوسف موسوی - ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ دی ۱۳٩٢

توی هر لحظه ام شکسته ترم

بیشتر از همیشه خسته ترم

با گلوی خودم هم آغوشم

استخوان شکسته در گوشم

زندگی را تلو تلو رفتم

چرت گفتم هرچه می گفتم

قصه ای بیش نیستند و نبود

هرکه هر ادعا که می فرمود

گریه کردم به شادی مردم

گم شدیم از درون راز بقا

مست کردیم قبل آزادی

مست کردیم قبل استبراء

بچه بودیم شعر می خواندیم

درد سختی است این مشبک ها

بچه ها مادرم صدام زده

خودمم خسته ام به جان شما

بازی مهلکی است دیده شدن

توی تک چشم های خیره به من

بازی علم بازی شهرت

بازی من خدا بقیه فقط...

قصه ام قصه اید قصه فقط

نیم قرن دگر در این صورت

راز هستی درون راز بقاست

ماندگاری مان درون فناست

بچه ها مادرم به من می گفت

هرچه زیباست کار دست خداست

گم شدن از تمام فاعل ها

در ضمیری که بی اشاره به ماست

محو ماندن درون فعلی که

فاعلش مستتر درون شماست

درد دارم به گریه های مدام

عصر من سوخت در هوای جذام 

در ته دیگ ما سر سگ بود

آشپز هم خودش پدرسگ بود

سوختم در تو سوختی در من

سهم من گاو و سهم تو آهن

سهم ما کافران دینی مین

سهم مردان دین زمین و زمین

دست ما دین بی پدرمانده

دست مردان دین پدرخوانده !


comment نظرات ()
مشترک 1
نویسنده : یوسف موسوی - ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳٩٢

کار مشترک ادبی

نه محصول ایده آلیسم مطلق است

نه محصول رئال مطلق

کار مشترک ادبی مستلزم حیات اندیشه و دوگانگی حواس پنجگانه است

انسانی لازم است در یک تقابل پارادوکسیکال با خودش

وجودی مبتنی بر تفلسف پویا  روبه روی عدمی نسیان مآب

که ببیند و زنده را از مرده تمیز تنفس کند

که بشنود صدای حیات را از زیر انبان خاک مرده گی

به استشمام رایحه ی بازدمی عاشقانه

و لمس دلی آکنده از سینه ی شرحه شرحه

و چشیدن طعم گس مکیدن مخرج کلمات

کار مشترک جز به تنفس مشترک هر دم از بازدم بر نیاید

شهلا خرم پور...یوسف موسوی

http://www.5-0.blogfa.com/

 

 

 

درستش همین اشتباهی است که...

ته ش گم شدن توی چاهی است که...

تو باشی و من زندگی توی تن

بدن با بدن تا تو باشی و من

تو باشی و من مست کفوا احد

بدن با بدن دست و پا فی العقد

خدا روح را از تو در من دمید

کسی جز من و تو کسی را ندید

تو و من که هر لحظه درگیرتر

به این اوج هردم سرازیرتر

که باید بفهمیم و حاشا شویم

بیفتیم از جمع تا ما شویم

خدا پشت ابر است و خورشید نیز

به دیوار حاشا بیفزای تیز

حسد مردم مردم آکنده است

که فرهاد را کوه ها کنده است

بکش هر چه من رابه تصویر شان

بیاور مرا بر رخ این جهان

خدا پشت ابر است و من پشت تو

تمام جهان سمت انگشت تو

کشیدم تو را پشت خورشید و ماه

نه کامل سفید و نه کامل سیاه

میان دو آغوش از تشنگی

شبی آلی و غرق آغشتگی

تمام تو آمیزه ای از خوشی

و "ما"،نطفه ی حاصل از خودکشی

من بی من با تو را فکر کن

به آرامش توی ما فکر کن

به ماهیت شکل این اتفاق

به آزادیم با تو در یک اتاق

به من که ندیده است هستی کسم

به هستی نادیده ی خود قسم

به معلوم  این حس خوب و نجیب

به این حس نا آشنای عجیب

که باشی تو آرامشی در من است

"تو"یعنی فراموشی هرچه هست

زمان و مکان در تو معدوم شد

تناسخ زد و حجم محروم شد

فقط اندکی عقل و مردم وسط...!

خدایا نگهدارمان از سقط!







comment نظرات ()
هنوز...
نویسنده : یوسف موسوی - ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩۱

سلام دوستان مهربانم

و معدود...

غیبتم را در سالی که در گذر است بگذرید...

شاید آدم باشم/بشوم

سرم بزنید

نه با سر...با دل/جرأت

شاید خوب باشم/بشوم

و کار بنویسم

نه با سر...با دل/جرأت!

:

کنار حادثه ی شب کنار خالی تو

کنار خاطر پاک هنوز عالی تو

کنار مست کشیدن به عشق دست از دست

هنوز زندان فصلی است در حوالی تو

هنوز در جریان است بوسه و کف دست

هنوز قاتل خوبی است بی خیالی تو

هنوز گریه ی من روی گونه ات خیس است

هنوز عصیان دارد میان آلی تو

هنوز طعم گس پلک هات شیرین است

هنوز مسئله ها هست در چگالی تو

هنوز شب هایم در کنار تو به کنار

کنار آب کشیدن به خشکسالی تو

کنار خواب و نخوابیدن و نیوشیدن

کنار چشمه و نوشیدن و زلالی تو...


comment نظرات ()
پیراهن یوسف
نویسنده : یوسف موسوی - ساعت ٥:٥٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٠

...تو سهم غایت خاموش من نمی دانی

و حجم پرتو نوری که عشق می داند

و قدرت نفسی را که باز/دم گردد

و هرم چشم کسی که به یوسفی ماند

خری که در چمن است و سگی که در سخن است

هزار بلبل دستان دست اهرمن است

کمانچه دست کثیف هزار دستان است

که مثل یوسف در چاه نعره می خواند

من از بدایت وحشیت سخت می ترسم

که گرگ از تو نمیرد و من به تو نرسم

که خون پیرهنم باز گردنت باشد

که مرگ یوسف را خسته باز گرداند

دلم گرفته تر از چشم های گریانت

و تنگ تر شده از ابتدای پایانت

و بغض سنگی سرسخت راه بسته تری

که باز هم در یک چاه یوسفی ماند

قسم به اسب نجیبی که از نجابت خورد

به باوفائی آن سگ که از رفاقت مرد

به فهم گله ی شیری که از طمع ترسید

قفای ملت ما را کسی بخاراند!!!


comment نظرات ()